دانلود پایان نامه

كاشانه كيست
جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه كيست؟

(حافظ، 1387: 53)

2.
عشق اگر يار شود سود و زيان اين همه نيست

سر جانانه سلامت، غم جان اين همه نيست

(حزين لاهيجي، 1387: 82)
همانند اين بيت حافظ كه مي گويد:

حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست

باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست

(حافظ، 1387: 58)
3.
ساقي به حريفان خط خامي نفرستاد

ديريست كه مستانه پيامي نفرستاد

(حزين لاهيجي، 1387: 107)
همانند اين بيت حافظ كه مي گويد:

دليريست كه دلدار پيامي نفرستاد

ننوشت كلامي و سلامي نفرستاد

(حافظ، 1387: 58)
4.
یک جرعه می بود، حزین! آفت زهرم

تا پخته شوم، آتش خامی نفرستاد

(حزين لاهيجي، 1387: 107)
همانند اين بيت حافظ كه مي گويد:

ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد

ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد

(حافظ، 1387: 81)
5.
تازه كردي روش حافظ شيراز، حزين

كه ز انفاس خوشش بوي كسي ميآيد

(حزين لاهيجي، 1387: 106)
يادآور اين بيت حافظ كه ميگويد:

مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد

كه ز انفاس خوشش بوي كسي ميآيد

(حافظ، 1387: 164)
6.
گر طرهّ برفشاند ان عنبرین سلاسل

شوریده سر، به بویش مشک از ختن برآید

(حزين لاهيجي، 1387: 133)

همانند اين بيت حافظ كه مي گويد:

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد

يا تن رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد

(حافظ، 1387: 163)
7.
مرا به سبزه خطّ نرسته پیوندیست

وگرنه هر سر موی تو دلبری داند

(حزين لاهيجي، 1387: 139)
مانند اين بيت حافظ كه ميگويد:

نه هر كه طبل و علم ساخت سروري دارد

نه هر كه تاخت به لشكر سكندري داند
(حافظ، 1387: 125)
8.
زان شهیدان که خدنگ تو به جان پروردند

کف خالی به جهان مانده و پیکانی چند

(حزين لاهيجي، 1387: 145)

همانند اين بيت حافظ كه ميگويد:

حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند

محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند

(حافظ، 1387: 129)
9.
دارم از عشق و جنون سلسله جنباني چند

در ميان تا دل آواره بياباني چند

(حزين لاهيجي، 1387: 151)
همانند اين بيت حافظ كه ميگويد:

حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند

محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند

(حافظ، 1387: 129)
10.
گر به شوخي شرري در پر پروانه زدند

آتش عشق مرا در دل ديوانه زدند

(حزين لاهيجي، 1387: 155)
همانند اين بيت حافظ كه ميگويد:

دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند

(حافظ، 1387: 130)

11.
بود آيا كه ره مهر و وفا بگشايند

در فيضي به دل خسته ما بگشايند

(حزين لاهيجي، 1387: 156)

همانند اين بيت حافظ كه ميگويد:

بود آيا كه در ميكدهها بگشايند

گره ازكار فرو بسته ما بگشايند
(حافظ، 1387: 143)

4-2-5-4- مضامين حافظانه
1.
ترك مراد بخشد، كامي كه دل هوس داشت

در خاطر از دو عالم حسرت نماند ما را

(حزين لاهيجي، 1387: 28)

مثل اين بيت حافظ كه ميگويد:

طريق كام بخشي چيست ترك كام خود كردن

كلاه سروري آن است كز اين ترك بردوزي

(حافظ، 1387: 311)
2.
چه كنم اگر نه چون ني همه راه ناله پويم

كه جهان به شادماني نفسي نهشت ما را

(حزين لاهيجي، 1387: 34)

نه به نخل طور دارم، نه به صدره التفاتي

كه از اين ميانه دهقان به كنار، كشت ما را

(حافظ، 1387: 34)

هر چند كه هجران ثمر وصل بر آرد

دهقان جهان كاش كه اين تخم نكشتي

(همان: 229)
در اين هر دو بيت حزين مانند حافظ زبان اعتراض به روزگار و خلقت گشوده است.
3.
چو شق شد پرده پندار، دل با يار پيوندد

خودي چو محو شد از پيش ره برخاست حايلها

(حزين لاهيجي، 1387: 37)
مانند اين بيت حافظ كه ميگويد:

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

(حافظ، 1387: 186)

4.
ز هر تن پروري جان بازي ما بر نميآيد

به عمري از حريفان خوش قماري ميشود پيدا

(حزين لاهيجي، 1387: 38)
همچون اين بيت حافظ كه ميگويد:

ناز پرور تنعم نبرد راه به دوست

عاشقي شيوه رندان بلا كش باشد

(حافظ، 1387: 114)
5.
من خونين جگر از بس كه با خود داغ او بردم

كني هر جا به خاكم لاله زاري ميشود پيدا

(حزين لاهيجي، 1387: 38)
مانند اين بيت حافظ كه ميگويد:

چنين كه در دل ما داغ زلف سركش توست

بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم

(حافظ، 1387: 229)
6.
به دنيا از فلك سايي سرم هرگز فرو نايد

كذايي مي شمارد، همت من پادشاهي را

(حزين لاهيجي: 49)
يادآور اين بيت حافظ است كه ميگويد:

سرم به ديني و عقبي فرو نميآيد

تبارك الله از اين فتنه ها كه در سر ماست

(حافظ، 1387: 24)
7.
در اين زمانه نه ياري نه غمگساري هست

غريب كشور خويشم روزگاري هست

(حزين لاهيجي، 1387: 53)
اين بيت حافظ است كه ميگويد:

در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است

صراحي مي ناب و سفينه غزل است

(حافظ، 1387: 39)
8.
عهد پيرانه سرم عشق جوان افتادهست

جوش ايام بهارم به خزان افتاده است

(حزين لاهيجي، 1387: 60)

تداعي كننده اين بيت حافظ:

پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد

وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد

(حافظ، 1387: 81
)
9.
همتي، بدرقهاي، پير خرابات كه باز

برد از كعبهام آن زلف چليپا به كنشت

(حزين لاهيجي، 1387: 62)
همچون حافظ كه مي گويد:

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس

كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

(حافظ، 1387: 226)
10.
سرمستي آن طره به حديست كه با وي

احوال پريشاني دلها نتوان گفت

(حزين لاهيجي، 1387: 63)
مانند اين بيت حافظ است كه ميگويد:

من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف

تا به حديست كه آهسته دعا نتوان كرد

(حافظ، 1387: 99)
11.
دوش ميگفت طبيبي به سر بالينم

درد عشق است، دريغا! كه دوا نتوان كرد

(حزين لاهيجي، 1387: 97)
نظير اين بيت حافظ است كه ميگويد:

آب تيغ تو نشد قسمت ما تشنه لبان

جور از اين بيش به ارباب وفا نتوان كرد

(همان: 97)

اشك خونين بنمودم به طبيبان گفتند

درد عشق است و جگر سوز دوائي دارد

(حافظ، 1387: 90)
مانند اين بيت حافظ كه ميگويد:

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود

ورنه هيچ از دل بي رحم تو تقصير نبود

(حافظ، 1387: 147)
12.
با مهر و ذره پرتو فيض ازل يكي است

هر كس به قدر همت خود كام ميبرد

(حزين لاهيجي، 1387: 134)
مانند اين بيت حافظ است كه ميگويد:

تو و طوبي و ما و قامت يار

فكر هر كس به قدر همت اوست

(حافظ، 1387: 46)

4-3- صناعات ادبی
يكي از اصطلاحات ادبي تصوير يا «ايماژ» است كه امروزه در نقد ادبي رواج دارد و در واقع كاربرد دگرگونه و خلاقيت شاعر در به كارگيري هنر و ايجاد معاني بكر است با استعمال تشبيه، استعاره، كنايه، مجاز مرسل، تمثيل، تشخيص و……
اين گونه تصويرها در اشعار حزين بسامد بالايي دارند «تا چند دههي قبل ايماژ يا تصوير خيال را تصاويري ميدانستند كه تنها از طريق حس بينايي قابل دريافت هستند، اما امروزه معتقدند كه تصوير خيال به همان اندازه كه به حس بينايي سر و كار دارد با حواس ديگر از قبيل حس شنوايي و لامسه نيز مربوط است و به طور كلي تأكيد ميكنند كه كلمات دلالت كننده بر تجربههاي حسي مختلف ميتوانند بيانهاي ايماژي يا به اصطلاح تصوير خيال بسازند». (ميرصادقي، 1373: 74)
اين تصوير سازيها در واقع نيازمند قدرت تخيل قوي است كه اين قدرت در شاعران سبك هندي به اين گونه بود كه براي يافتن مضامين تازه به دنبال معاني بيگانه بودند و به اين ترتيب پاي منتقدان ادبي به صحنه باز شد تا آنجا كه اگر شاعري بيتي ميخواند او را متهم به سرقت ادبي با تقليد
ميكردند و حزين هم از اين مسأله در امان نماند. اين مسأله باعث شد كه شاعران سبك هندي به جاي خلق تصاوير بكر فقط در قيد و بند يافتن معاني بيگانه و جديد باشند تا جايي كه خود حزين
ميگويد:

خموشي گزين در دبستان معني

كه لفظ است خارگريبان معني

يا
حزين از دل روشنت غرق نوريم

چراغيست در زير دامان معني

اما حزين علاوه بر اينكه در خلق معاني دستي دارد از نظر خلق تصاوير هم پيرو شاعران سبك عراقي از جمله حافظ بوده است و به اين دليل اينگونه تصاوير هم در شعر او جايگاهي خاص دارد.

4-3-1- موسيقي در شعر حزين
وزن و قافيه نيز در سبك هندي همچون لفظ واصطلاح و تعبير در وهله نخست در خدمت اصل طبع آزمايي است؛ يعني شاعر در اين زمينه نيز ميكوشد تا آنجا كه مقدور است در همه اوزان شعري چيزي بسرايد تا به خصوص از ديد منتقدان هميشگي، متهم به توقف در چند وزن عروضي خاص نشود. در باب حزين اين نكته آنجا دو چندن به چشم ميآيد كه وي اصرار دارد از غالب غزلهاي حافظ استقبال كند؛ اين گونه است كه «در ديوان حزين، بيشتر اوزان شعر فارسي را با زحافات وتغييرات فونتيكي آنها مي توان ديد». (ذاكري، 1380، ص 197)
گاه حزين در اشعارش به رديف هاي طولانيتر از حد معمول روي ميآورد مانند:
كي ديده تنها چو دل آغشته به خون است

سرتا قدم ما چو دل آغشته به خون است

(حزين لاهيجي، 1387: 69)
و در بعضي از مواقع براي غزل هاي بي رديف خود به قافيه اي يك حرفي بسنده مي كند. مانند:
روزي كه حجت از خلق خواهند در قيامت

روي تو حجت ماست اي قبله گاه حاجت

(همان:75)
در ضمن حزين از اينكه در قيد و بند قافيه باشد چندان رضايت خاطري ندارد و معتقد است كه در تنگناي قافيه بودن او را از حركت باز ميدارد چنانكه خود مي گويد:
زين سنگلاخ قافيه فرسوده شد قلم

بس كن حزين ترانه، كه خون مي شود مداد

(همان: 374)
گاهي نيز حزين ساختار شكني كرده و سراغ رديفهايي نو ميرود كه اغلب ساختار شكنيهاي مولوي را در ذهن تداعي ميكند مانند:
هله من جان جهانم تنه ناها ياهو

مظهر آيت و شانم تنه ناها ياهو

(همان: 374)
حزين به ساختار شكني در باب عروض و قافيه نيز علاقه فراوان داشته تا جايي كه شمس لنگرودي او را آغازگر شعر نو و نيمايي ميداند (لنگرودي، 1381: 8). از نمونههاي اين ساختار شكني بند دوم قطعهاي كه در يكي از نسخههاي ديوانش چاپ شده را ميآوريم:
كه دارد اين چنين غارتگر صبر و شكيبي، دلفريبي، جامه زيب نسترن
پرناز پرور غمزهي لشكر بادهي نازي به سر دارد
كه كس را در نظر نارد
در چشمش نشئه ميبارد
و عشق چشم خوش مژگان او جان ستم پرور
نخورده خاطرش نيشي
نكرده خار غم نوبر ز پيچ گيسوي عاشق شكار سرو رعنايي
نكرده سر برون از حلقهي زنجير سودايي
دلش افيوني خال رخ گاهي نگرديده
چومن چشمش سپيد اندر ره ماهي نگرديده
شده آشفته حاليهاي من مطلق فرامو
شش
گهي گويد ز حال درهم من زلف در گوشش
كه حال بيدلان چون شد ز هجرانش
به قربانش دل و جانم، دل و جانم به قربانش
(شفيعي كدكني، 1386: 551)

4-3-2- تشبيه
تشبيه به عنوان يكي از پر كاربردترين صنايع ادبي بر پايه كشف و ابراز شباهات ميان دو پديده يا مقوله است كه در اشعار حزين هم فراوان به چشم ميخورد. در كنار طبيعت و ماهيت ارتباط ياب شعر كه همواره در پي كشف روابط و همانيها در ميان اشياء و افكار است بايد استقبال وسيع سبك هندي از كاربرد صنعت اسلوب معادله را كه اساسش بر پايه تشبيه است در گستردگي حضور تشبيه در شعر حزين دخيل داشت.
از ميان تصاوير تشبيه بيش از همه در اشعار حزين به چشم ميخورد و اين تشبيهات اغلب حاصل تجربيات اوست كه بسيار زيبا و روشن هستند و او تمام سعي خود را كرده كه تشبيهاتش تا حد ممكن ملموس باشد و بيش از همه انواع تشبيه، تشبيه بليغ در اشعارش به چشم ميخورد. وجه
شبههاي حزين هم اغلب جذاب و تحسين برانگيز هستند.
و اينك نمونه هايي از انواع تشبيه

4-3-2-1- تشبيه ساده
تشبيه ساده به تشبيهي گفته مي شود كه در آن ادات تشبيه وجود داشته باشد.
1.
ندانسته اي عزت خود ز دل

سفيهانه بر ما چو خندي چو گل؟

(حزين لاهيجي، 1387: 416)
در اين بيت تو مشبه، گل مشبه به و سفيهانه خنديدن

متن کامل پایان نامه ها در سایت sabzfile.com

دیدگاهتان را بنویسید