دانلود پایان نامه

همگانی11 بازمی‌دارد و بـا این کار دین در مـوضع دشوارتری قرار می‌گیرد و ممکن است برخی از مخاطبان‌ خود را نیز از دست بدهد.
ریشه دواندن ادبیات در‌ عقاید‌ و باورهای دینی از یـک سـو سبب استحکام فرهنگ‌ و معنادار شدن مـفاد و مـبانی آن می‌شود و«از طـرفی درون‌مایه عناصر دینی در آثـار ادبـی‌ و هنری جهان در قالب قصه‌ها،رومانس‌ها،نمایشنامه‌ها‌ و…به‌صورت تمثیل‌های‌ کلامی و اسطوره‌ای و یا نمادین جلوه‌گری می‌کند.انسان جوامع باستانی به وسـیله‌ باز نـمایش کـردارهای سرمشق گونه‌ایزدان،قهرمانان و مردان قدسی یا بـازگویی‌ ماجراهای آن‌ها،خود را دور از عـرصه زمـان‌ سـپنجی‌ قـرار‌ می‌دهد و به‌صورتی رمزی‌ وارد‌ دایره‌ زمان‌ بزرگ(زمان قدسی)می‌شود.»(مرچیا الیاده: 42)
اما چگونه می‌توان رویکرد ادبیات را در آموزه‌های دینی به‌صورت گزاره‌های‌ معناداری درآورد که قابلیت استمرار نیز داشته‌ باشد؟آیا‌ چنین‌ تلاشی نتیجه‌بخش اسـت؟ آیا ترکیب ادبیات و دین یک‌ وجود‌ دورگه است که نه قداست دینی دارد و نه اصالت‌ فرهنگی-ادبی؟مدعای این نوشتار آن است که این رویکرد،نه این‌ را‌ از‌ اصل می‌اندازد و نه آن را به فرع می‌کشاند؛بلکه هر دو‌ چون رودهای مـوازی بـه قصد دریا بر دشت‌ اندیشه‌ی انسان روان‌اند و سمت و سوی‌شان یکی است.لزوم هم‌زبانی با‌ جوامع‌ انسانی‌ و استمرار یافتن آموزه‌های دینی،دو گزینه است که مسیر دین را به‌ دشت‌ ادبیات‌ می‌کشاند.ادبیات نیز در مبانی خـود نـیاز به سرزمینی دارد که خاکش فرهنگ‌پرور باشد؛ این درخت تنومند را‌ تغذیه‌ کند‌ و آفتاب آسمانش همواره گرمی‌بخش و روزی‌رسان باشد.
3-5 ارمغان رویکرد ادبی به آموزه‌های‌ دینی
رویکرد ادبی‌ به آموزه‌های دیـنی،دست‌کم سـه ارمغان برای جامعه‌ی انسانی دارد:
3-5-1زیباشناسی یـا عـلم الجمال
همان‌گونه که اولین‌ رویارویی‌ انسان‌ با طبیعت،حس زیباشناختی او را برمی‌انگیزد و معرفت‌های ذوقی را در او قوت می‌بخشد،به همان‌ اندازه‌ آراستن دین به زیور ادب، معرفت از و دیده‌گشا است.
علم الجمال،یکی از پنج رشته‌ کـلاسیک‌ فـلسفی‌ است و به معنای عـام کـلمه‌ شامل جلوه زیبایی است و به معنای خاص آن،به‌ زیبایی‌ هنری اطلاق می‌شود. معرفت به«زیبایی‌شناسی ذهنی»و شرایط پیدایش و اعتبار احکام ارزشی یا ذوقی‌ (زیبایی‌شناسی‌ تصویری)،بر‌ مخاطب‌ تأثیرگذار است.این علم،روند آفرینندگی‌ هنری و نیز شرایط و صور تـأثیرپذیری هـنر-توسط فرد و جامعه-را مورد‌ بررسی‌ قرار می‌دهد.این در حالی است که«زیبایی‌شناسی عینی»به طرح پرسش‌های زیباشناختی‌ در ارتباط با موضوع‌ ساختارشناسی‌ زیبایی‌ می‌پردازد.
در نظریه«زیباشناختی»افلاطونی،زیبایی ارتباط تنگاتنگ با نظریه‌ی متافیزیکی‌ او مبنی بر ثنویت جهان داد.افلاطون قائل بـود کـه‌ یک‌ زیـبای‌ تکوینی و طبیعی در جهان محسوس است.او این زیبایی را از دل طبیعت‌ بیرون‌ می‌آورد و به آن‌ها صورت‌های‌ ذهنی،عینی،تصویری یا توصیفی می‌داد؛گاه در لباس نـقش و گاه در نقش کلمه‌ و جمله.این‌ نظریه در قرن‌های میانی تأثیر بسزایی بر درکـ«زیباشناختی»فلسفه‌ الهیات مـسیحی داشت.
ارسطو راه دیـگری‌ را‌ پیمود.او تفکر خود را بر«زیبایی هنر»یا«زیبا هنری»بنا نهاد.شاید‌ بتوان‌ گفت،زیبایی‌شناسی‌ ایده‌آلیسم آلمانی از اینجا پایه‌گذاری شد و انسان‌ را‌ در آفرینش زیبایی،خدای گـونه ‌ ‌تـصور کرد.به هر صورت در رویکرد ادبیات به‌ دین،این اصالت‌ هنری‌ است که خود را می‌آراید‌ و در مـعرض‌ دیـد‌ قـرار‌ می‌دهد.
اما زیبایی هیچ‌گاه خود را محدود‌ به‌ نقش و تصویر نکرد و برخلاف قرن‌های‌ میانه،سده بیست،سده‌ی زبان است و دوره‌ی‌ رویـکرد‌ ادبیات به علوم انسانی.ازاین‌رو «مهارت و ظرافت تحلیل ویتگنشتاین از‌ معناهای‌ زبانی،ارج او را نزد شماری‌ از مـنتقدان‌ ادبی بالا برد و در نـهایت جـای دادن این معانی در شکل‌های زندگی،او‌ را عزیزدردانه‌ی جامعه‌شناسان و مردم‌شناسان کرد.»(براین‌ مگی،: 702)
به عبارتی می‌توان گفت‌ ادبیات‌ دینی،نوعی صمیمت و خودمانی‌ شدن‌ با دین را گسترش داد و در ارضای فطرت دین‌جو و طبع زیباگرا کوشید.همچنین مرزهای‌ ادبیات‌ را‌ چنان گـسترد که رشک فلسفه و عرفان‌ شد و به‌ آن‌ زیبایی و قداستی بخشید‌ که برای‌ هر انسان معنویت‌گرایی گیرا و جذاب باشد.گرایش زیبایی خواهانه ی فطرت،انسان را در کمترین زمان ممکن‌ با‌ تصویر دین در قاب ادبیات مأنوس‌ و بلکه‌ وابـسته‌ می‌کند.
3-5-2 اخلاق‌داری
اخلاق در ظـرف ادبیات،پای‌ خود‌ را از گلیم ایدئولوژی12 درازتر می‌کند و نسبت نزدیک‌تری با گرایش زیبایی‌شناختی انسان می‌یابد.اما در این‌ مرحله‌ این‌ توقف‌ نمی‌کند و تا دورترین افقی که رنگی‌ از‌ معنویت‌ دارد،پیش‌ می‌رود.سورن‌ کی‌یرگگور،اندیشمند‌ دانمارکی(3181-5581‌ م)معتقد بود ما بـاید از مرحله‌ی ی زیبایی‌شناختی به مرحله‌ی اخلاقی وارد شویم.این مرحله،نیازمند مبادی و مقدمات‌ فراوانی است؛زیرا زیست اخلاقی،متعالی‌تر از زیست زیباشناسانه است.در این‌ مرحله،دین،ادبیات را از خودآرایی‌های ظاهری‌ به سمت زیبایی‌های باطنی می‌کشاند و به نوعی برتر و درونی‌تر از تعامل با جهان معنا مـی‌رسد.رد ایـن رویکرد،درستی‌ها و نادرستی‌ها به‌صورت گزاره‌هایی از جنس شعر و نثر و داستان و
ساخت‌ اسطوره،جلوه‌ می‌کند و در هریک از آن‌ها رفتارهای انسان برحسب پیامدهای آن داوری می‌شود.ادیب موفق کسی است که بتواند در هر موقعیتی کار درست را چنان در قـالب انـتخابی‌ خود بـریزد‌ که‌ لذت را از درد افزون‌تر کند،یا درد را در حداقل درجـه بـه مـخاطب القا کند.
معنادار کردن فرهنگ ادبی به واسطه‌ی تعامل دین و ادبیات،یعنی‌ واردکردن‌ اخلاق نیک در ساختارهای‌ مبنایی‌ و به چالش کشیدن معماری و هندسه‌ی زبانی.این‌ حرکت نامحسوس دیـن در ادبـیات،تأثیرش بـیش از مواعظ انتزاعی و قراردادهای‌ حکومتی است.اگر آموزه‌های نیچه(1844-1900 م)اقبال یـافت،مرهون نـگاه‌ خویشتن‌دارانه‌ی‌ او به دریافت‌ها و تجربه‌های‌ شخصی‌اش بود؛یعنی گونه‌ای از رستگاری اخلاقی.این رستگاری خود بنیاد در اندیشه‌ی فرهنگی ما سر از ادبیات کهن‌ درآورد.اسطوره‌سازی‌های فـردوسی در شـاهنامه و پرورش حـس زیبایی گرایی اخلاقی‌ در عشق به مردم و وطن،حکایت‌های شیرین‌ مولوی‌ در مثنوی و مـواعظ سعدی در بوستان و گلستان نمونه‌ای از این دست تلاش‌های ترکیبی است.
مثلاً«مولوی معتقد است زبان باید با حقیقت پیوند داشته باشد،همان طـور کـه‌ دین و هـنر پیوندی ناگسستنی‌ دارند.از‌ آنجا که‌ آسان‌ترین راه مطالعه یک دین، مطالعه هنر و مـعماری آن دیـن است،اشعار مولانا به‌عنوان نمونه‌های اعلای بیان‌ هنری،خداوند‌ را به‌صورت هنرمندی در حال خلق یک اثر به تـصویر‌ کـشیده‌ اسـت. پیام‌ معنوی مولانا،صریح و بی‌پیرایه ما را به عالم معنا هدایت می‌کند.علم منطق یا آموزه مـقدس،علمی اسـت کـه در ‌‌حکمت‌ و عرفان گذشتگان وجود داشته و بعد از پیامبران،شاعران برجسته‌ترین کسانی هستند که آموزه‌های‌ الیه‌ و مـعرفت مـطلق را بـه زبان شعر و زبان قابل‌فهم برای همه ارائه کرده‌اند.»(اعوانی،شماره 985)
اگر امرسون،شاعر،نویسنده‌ و اندیشمند آمریکایی معتقد است:«سعدی به‌ زبان هـمه مـلل و اقوام عالم سخن می‌گوید‌ و گفته‌های او مانند‌ هومر،شکسپیر، سروانتس‌ و مونتنیه میشه تازگی دارد»و می‌نویسد:«کتاب گلستان یـکی از انـاجیل و کـتب مقدس جهان است که دستورهای اخلاقی آن قوانین عمومی و بین‌المللی‌ است»(ستاری،شماره 3،شهریور 8431)بی‌شک اشارتش به روح ادبـیات فـارسی است‌ که از‌ زبان سعدی و سنایی جلوه کرده است.سعدی،خود نیز به این توفیق معنوی کـه‌ مرهون تـأملاتش در آمـوزه‌های دینی است،توجه داشته است:

سعدیا خوش‌تر از حدیث تو نیست‌ تحفه روزگار اهل شناخت
(سعدی،غزل31)

صورت‌بندی آموزه‌های دینی‌ در‌ کالبدهای ادبی،نه بـرای احـتجاج‌های عقلی، بلکه برای عرضه‌ی بصیرت فطری به مخاطب است.اگر سخن سعدی را سهل مـمتنع‌ می‌دانند، ازآن‌رو اسـت که وی در آفرینش‌های هنری‌اش از جاده‌ی فطرت و زبان‌ طبیعی و اخلاق‌پسند‌ دور نشده است؛همچنان که رندانگی‌های حافظ و نکته‌گویی‌های‌ سنایی و شورش‌های مـعنوی مـولوی و مـردم‌گرایی ملک‌الشعرای بهار و نغزگویی‌های‌ قیصر امین‌پور…نیز از همین خاستگاه است. بدین رو نسبت اخلاق و ادبیات-دست‌ کم در‌ مـتون‌ کـهن فارسی-رابطهء ماده و صورت یا محتوا و شکل است.آری؛فرم‌گرایی‌ معاصر،تا حدود بسیاری به این رابطه‌ی تاریخی لطمه زده است؛اما تـا انـسان دینی و اخلاق‌گرا وجود دارد،اخلاق ادبی و ادب اخلاقی‌ نیز‌ به‌ زیست اجتماعی و جهانی خـود ادامه‌ مـی‌دهد. چنان‌که‌ مولوی،سخنگوی ادبیات شرقی نیز یادآور شـده است:
ایـن سـخن،چون پوست و معنی مغزدان‌ این سخن،چون نقش و،معنی هـمچون جان (مولوی،1097)

آب ِحیوان خوان،مخوان‌ این‌ را‌ سخن‌ روحِ نو بین در تنِ حرفِ کهن
(همان: 695)
زانکه‌ این‌ اَسما و الفاظ حـمید از گـلابه آدمی آمد پدید
(همان: 9692-8692)
3-5-3 دین‌گرایی
ادبیاتی که از درون با دیـن درآمیخته،به همان انـدازه مـعنوی و بـاورپذیر‌ است. اخلاقی‌ شدن ادبیات،مقدمه‌ای برای دینی شـدن آن اسـت،و این درهم‌آمیختگی‌ و همگرایی آگاهانه در نهایت به وحدت و هم‌پوشانی می‌انجامد.
پل تیلیش،الهی‌دان بزرگ اگـزیستانسیالیست(1886-1965 مـ)معتقد است: «در عصر ما،زندگی در بعد‌ افقی‌ جـایگزین‌ و جانشین زندگی در بعد ژرفـا شـده است.»به‌ گفته‌ی او:«برای توصیف رویکرد‌ مـعاصر‌ بـه دین،می‌بایست در گام نخست به جاهایی‌ اشاره کنیم که آگاهی از مخمصه انسان غربی در روزگار‌ مـا‌ بـه‌ شیواترین نحوی در آن جاها بیان شده اسـت.این جـاها هـنرهای بزرگ،ادبیات و لااقل‌ تـا‌ حـدی فلسفه معاصر است.» (پل تـیلیش،ص 16)ایـن بیان پل تیلیش،وجه پنهانی از ضرورت رویکردهای ادبی‌ را‌ در دین‌ورزی‌ بازگو می‌کند؛اگرچه این وجه وجیه،برای انسان غـربی آشـناتر است.
اگر ادبیات بتواند ساختارهای درونی خود‌ را‌ بـا مـؤلفه‌های اصلی دیـن(ایمان، معنویت و اخـلاق)سازگارتر کـند،گونه‌ای از ادبیات محقق شده اسـت که‌ رسالتی‌ هم‌وزن‌ با‌ پیام‌های آسمانی دارد؛بلکه چیزی جز آن نیست؛اگرچه با رویه‌ها و سویه‌های متفاوت.این نوع ادبـیات مـعناگرا‌ می‌کوشد‌ تاریخ،آموزه‌ها،شخصیت‌ها، باورها و زندگی روزمره را به مـوقعیت دیـنی تـبدیل کـند.پیامبران ایـن دین زمینی(ادبیات‌ دینی)معجزه‌هایی‌ آشـکار‌ دارنـد،ازجمله:نشان دادن اضطراب در لحظه‌های سخت، بی‌پناهی انسان،رنج‌هایی که منجر به ایمان‌گرایی و بی‌ایمانی می‌گردد،تمایل به‌ جاودانگی
‌ و هراس از عدم،روی‌آوری به اعـجاز،ستایش الوهـیت بـرتر،معنادار بودن‌ حیات و هستی،مرگ‌اندیشی و….
برای نمونه‌ داستایوسکی‌ در‌ برادران کارامازوف بـا تـمرکز بـر مـوقعیت‌های دیـنی و کـشاندن مفاهیم آن به متن زندگی و پیوند‌ آن‌ با‌ روابط انسانی اثری سترگ در حوزه‌ی ادبیات معناگرا خلق می‌کند:«کاری که سینماگر بزرگ‌ لهستانی،کریستف‌ کیشلوفسکی،می‌کوشید‌ با رسانه‌ی سینما انجام دهد،اما عاقبت دریافت کـه چنین کار سترگی تنها از عهده ادبیات برمی‌آید.»(دانوشیا استاک،1377:‌ 742)
3-6 مفهوم ادبیات دینی برای کودکان
ادبیات کودکان به معنای امروزی آن مفهومی کاملاً‌ جدید‌ است‌ و پیـدایش آنـ،پیوندی تـنگاتنگ با پیدایش مفهومی دیگر به نام«دوران کودکی»دارد که خود زاییده مدرنیته(نوگرایی)است.
بنیان‌گذاری این نوع ادبی تـوسط بزرگ‌سالانی که ضرورت انتقال هنجارهای اجتماعی را از‌ طریق ادبیات به‌عنوان‌ وسیله‌ای‌ متناسب بـا دوران جدید -در قالب کتاب-تشخیص دادنـد،باعث شـد تا این نوع ادبیات که بر بنیانی تربیتی بنا نهاده شد بود، ساختمانی اخلاقی داشته باشد.ارتباط سنتی و تاریخی اخلاق با دین‌ و مذهب،باعث شد تا اولین کتاب‌هایی که برای کودکان نوشته شـدند،توسط مقامات و افراد مذهبی به رشته‌ی تحریر درآیند.بااین‌حال،بسیار گفته‌اند و شنیده‌ایم که «نادینی‌گری»یکی از عناصر اصلی جریان مدرنیته‌ است.این‌ اتفاق به‌ویژه در پیدایش علوم و فنون جدید که نیروی محرکه تمدن جدید به شمار مـی‌آید، مشهود

متن کامل پایان نامه ها در سایت sabzfile.com

دیدگاهتان را بنویسید