دیویی نه درباره زندگی بلکه عین زندگی است. زندگی سراسر پویایی و رشد است. ابزار آن هم بازسازی تجربه است که مداوم ما رادر رویارویی با دنیای متحول نامطمئن پیرامونمان یاری می دهد(دیویی به نقل از پاک سرشت، 1386،ص136).
به نظر جان دیویی تنها آزادی، آزادی عقل است. آزادی عقل وقتی تحقق پیدا می کند که فرد بتواند قضایایی مختلف را مورد بررسی دقیق قرار دهد، هدف های اساسی و با ارزش برای خود انتخاب کند و با استفاده از وسایل مقتضی برای نیل به هدفهای خود اقدام نماید.اوآزادی را از جنبه های مختلف مورد بحث قرار می دهد. مثلاً آزادی حرکت یا آزادی هایی که مربوط به محیط خارج فرد است. در مقابل این نوع آزادی آزادی درونی یعنی آزادی فکر و تمایل و هدف بحث می کند ومعتقد است این نوعآزادی کاملاً با هم مربوط هستند. از بین بردن محدودیتهای خارجی وآزاد گذاردن افراد در مدرسه فواید زیادی در بردارد. اول اینکه فرد با استفاده از این آزادی طبیعت خود را آشکار می سازد ومعلم بهتر می تواند شاگرد خود را بشناسد موجبات رشد او را فراهم سازد. فایده دیگر آزاد گذاردن افراد، مربوط به یادگیری است. چنانکه در مدارس قدیم معمول بود و هم اکنون در بسیاری از مدارس متداول است شاگردان در جریان یادگیری حالت انفعالی دارند. محیط کلاس و ترتیب میز و نیمکت ها و ارتباط معلم و شاگرد طوری است که از فعالیت شاگرد جریان یادگیری ممانعت به عمل می آید. با وجود اینها باید توجه داشت که هیچ یک از این آزادیی ها خود به خود و فی نفسه مطلوب نیست همانطوری که گفته شد تنها آزادی، آزادی عقل است که باید از روی سنجش و فکر برای خود هدفی انتخاب کند. عاقلانه قضاوت نماید، تمایلات خود را با توجه به نتایج ارزش سنجی کند. درشکل گیری و ظهور تمایلات دقت کافی را به عمل آورد وتمایلات و رغبت های خود را تحت کنترل درآورد. این نکته نباید از خارج و به وسیله عوامل خارجی صورت گیرد بلکه قوای درونی فرد مثل قوه فکر و قضاوت باید تمایلات او را تحت کنترل قرار دهند(مهدیان، 1375،ص168).
انسان شناسی در مکتب اصالت هستی
در قرن بیستم، به دلیل مسایل سیاسی و اجتماعی ، نظریه ها، جز معدودی قطبی می شوند، به این معنی که دو دسته از نظری ها که یک دسته از آن ها را نظریه های رشد و دسته دیگر را انتقال خوانده اند پدید می آیند زمینه این کار از زمان پیدایش نظریه طبیعت گرایانه روسو فراهم آمده بود. محور نظریه های رشد متعلم، خواست ها، نیاز و علایق اوست در حالی که اساس نظریه های انتقال را سرمایه ها و ارزش های فرهنگی و تمدنی و پاره ای عادات، مهارت های بنیادی، خصلت ها و نگرش های مطلوب تشکیل می دهد. قرن بیستم شاهد دو نظریه دیگر مهم دیگر نیز بوده است که به سهولت در چهارچوب کودک مداری یا موضوع محوری نمی گنجند. این دو نظریه عبارتند از : تعلیم وتربیت اگزیستانسیالیستی و تحلیل زبان هر دو را باید اشتقاقی تلقی کرد. اولی از آراء فلاسفه ای مثل سورن کی یر که گور و ژان پر سارتر و سایر فلاسفه اگزیستانسیالیست و دومی عمدتاً از اندیشه های ویتگنشتاین اطریشی اخذ شده است. نظریه اول بر فردیت، آزادی، آگاهی،حق انتخاب و معنی سازی و ماهیت سازی انسان تأکید می کند، در حالیکه دومی نقش نظریه را در ابهام زدایی از مفاهیم اساسی مطروحه در حوزه های مختلف تربیت و وضوح بخشیدن به آن ها برای تأمین وفاق و بالمال تصمیم گیری های تربیتی خلاصه می کند. نظریه اول در قرن بیستم – چارچوب و پارادایم تحلیلی-پژوهشی برخی از پارادایم تحلیلی-پژوهشی برخی از پارادایم های تعلیم و تربیت دنیای غرب مثل دانشگاه هاروارد آمریکا و موسسه تعلیم و تربیت دنیای غرب مثل هاروارد امریکا و موسسه تعلیم و تربیت دانشگاه لندن را تشکیل می داده است(پاک سرشت،1386،صص136-137).
توجه صرف به بعد مادی انسان و افکار فیسوفان مدرنیسم و مکانیکی شدن هر بیشتر انسان و اثرات منفی چنین نگاهی به انسان انتقاد برخی از فیلسوفان را برانگیخت. فیلسوفان این مکتب در اعتراض به نگاه ماشینی به انسان به آن را متوجه هستی و اصالت هستی خود گردانیدند. لذا پرداختن به فلسفه و انسان شناختی این مکتب به انسان نه تنها لازم است بلکه بدون پرداختن به انسان شناختی این مکتب و نظرات آنها در زمینه ماهیت فناوری و اثرات فناوری بر انسان بحث ناقص می ماند.
نگاه به انسان در مکتب اصالت هستی(اگزیستانسیالیسم)بدین صورت است که اگزیستانسیالیست ها و بخصوص هایدگر می کوشند تا تصویری نو از انسان و خصوصیات او ترسیم نمایند. به اعتقاد او فلسفه سنتی، که دکارت نماینده اصلی آن است، در درک ماهیت انسان به بیراهه رفته است. ایشان انسان را بر اساس الگوی شناختی ذهن و عین تبیین می نماید و این الگوی اخیر کژفهمی ها را در پی دارد:
«اولاً، فلسفه سنتی به واسطه تلاش برای ترسیم تجربه بشری بر مبنای مقولاتی که از قلمرو اموری کاملاً متفاوت از انسان (یعنی اعیان فیزیکی) برگرفته شده اند، تبیینی تماماً نادرست از هویت بشری به دست می دهد. هایدگر برای نشان دادن این نقص، الگوی دیگری دیگری را برای فهم درست ماهیت بشری ارائه می دهد. یعنی، الگوی هرمنوتیکی، که بر مبنای آن انسان ذاتاً موجودی خود-تفسیرگر8 است… ثانیاً فلسفه سنتی با تمرکز بر روی ادراک حسی به عنوان تجربه خصوصی یک ذهن منزوی، آشکارا به یک فردگرایی روش شناختی (حتی خود تنها انگاری9تن می دهد، که تبیینی تماماً نادرست از نحوه حضور انسان در جهان است. انسان موجود سکنی گزیده در جهان10است»(لافونت به نقل از نوظهور و ندرلو،1389،ص 131)
از
افکار و اندیشه های رهبران مکتب اگزیستانسیالیسم روشن می گردد که محور اصلی این مکتب انسان است که از ویژگی های یاد شده در زیر برخودار است:1- هستی انسان بر ماهیت او مقدم است.2- انسان در آغاز آفرینش هیچ حقیقت و ماهیتی ندارد؛ ماهیت او همان است که از طریق عمل به دست می آورد.3- انسان قواعد و ارزشهای اخلاقی خود را می آفریند و به غایات و انگیزه های خود ارزش و اعتبار می بخشد.4- انسان مسئول ساختمان جسمی و روحی و موقعیت تاریخی خود می باشد.5- مهمترین شاخص ویژگی انسان آزادی است که هیچ محدودیتی از نظر اصول اخلاقی، قوانین دینی و مقررات اجتماعی ندارد(گلپایگانی،1387،ص277-280).
به نظر فیلسوفان هستی گرا انسان برحسب تصادف در این عالم به وجود آمده است و هیچ نظمی یا طرح طبیعی برای اشیاء وجود ندارد که انسان در ضمن آن به وجود آمده باشد و بدین سان وجود یا هستی بر ماهیت او مقدم است… انسان در حال وجود داشتن (یا هست بودن) خود را می سازد. بنابراین سرنوشت هر کس در دست خود اوست یا چنانکه سارتر گفته انسان محکوم به آزادی است و چون آزاد است می تواند از میان سبکهای زندگی یکی را برگزیند و این گزینش سرنوشت ساز و به همین دلیل دلهره آمیز است. این فلاسفه هر گونه پیروی از جمع و هنجارهای اجتماعی یا همرنگی با آنها را که در آن فرد آزادانه امکان انتخاب نداشته باشد محکوم می کنند. البته این تفرد با خود محوری یا خود بینی فرق دارد؛ زیرا به قول یکی از این فلاسفه(بوبر)«آزادی باز و پویاست». افراد در ارتباط معنوی در عین حال اتحاد، بی همتایی و یگانگی خود را حفظ می کنند و مستغرق و محور در وجود دیگری نمی شوند. فلاسفه هستی گرا اصول اخلاقی را نفی نمی کنند بلکه تنها اصول اخلاقی مجرد و کلی را مطرود می دانند. بوبر در این باب می نویسد:«هیچ فرد مسئول نسبت به هنجارها بیگانه نیست، اما حکمی که ذاتی هر هنجار اصیل است هرگز به صورت قاعده کلی درنمی آید و تحقق آن نیز صودت عادت به خود نمی گیرد». این فلسفه در حقیقت واکنشی در برابر فلسفه هایی که شخصیت انسانی افراد را نادیده گرفته با تصور انسانی کلی، جامعه و قدرتهای جمعی آن (مانند دولت) را مجاز به تعیین سرنوشت افراد می دانند(کاردان،1381،ص 194). از نظر این فلسفه آدمی با انتخاب هایی که در زندگی خود می کند ماهیت خویش را می سازد و سرنوشت خود را رقم می زند. هیچ قالب قبلی وجود ندارد که او باید خود را در آن بریزد؛ بدین سان هستی آدمی مقدم است اما این آزادی به معنی حقیقی کلمه، متضمن خود خواهی نیست بلکه مستلزم ارتباط معنوی است و این ارتباط معنوی، به معنی صمیمیت با شخص دیگر است. در واقع، این ارتباط یا «حضور» از حد آشنایی فراتر می رود؛ بنابراین در ارتباط با دیگران، باید چنانکه هست خود را نشان دهد و موجب اعتمادی شود که از آن ارتباط معنوی و تحقق خویشتن به معنی راستین کلمه فوران کند. به عقیده آنان انسان از راه تجربه به امور عالم دست می یابد؛ اما این علم مطلق نیست و هرکس بر حسب انگیزه ها و وضع روانی خود در برابر عالم، آن را درمی یابد. هیچ کس بهتر از شخص به عالم درونی خود دسترسی ندارد و از آن آگاه نیست پس درس هایی مهم است که شخص را به تحقق خویش نائل گرداند و او را نسبت به خود و ماسوای خود آگاه تر سازد. فلاسفه هستی گرا با تخصص به معنای امروز کلمه به ویژه در علوم و فنون مخالفند چه از نظر آنها تخصص آدمی را تنزل می دهد و او را بنده دانش خویش می سازد نه مسلط بر آن. به نظر آنان آنچه باید در وهله اول در برنامه های درسی قرار گیرد علم به مسائل انسانی به ویژه مسأله مرگ و نابسامانی های اجتماعی است که انسان را با خود بیگانه ساخته است یا می سازد(همان،صص260-261).
در نظر اندیشمندان اصالت وجود ما آزاد هستیم و نمی توانیم که آزاد نباشیم، و این آزادی در برابر تمام حوادث جهان است. آزادی فکر، آزادی احساس، آزادی درک حقایق را کسی نمی تواند از ما بگیرد. ما محکوم هستیم که آزاد باشیم. آزادی انسان آمیزه ای از ترس و امید است. جون اگر کاملاً آزاد هستیم، به خاطر عملکرد های خود، کاملاً مسوول هم هستیم.آزادی فی نفسه نه هدف است و نه آرمان بلکه نیرویی آماده برای عمل است. به عقیده وجود گرایان، جبرگراهای مختلف اعم از موروثی و بیولوژیک یا محیطی تمام داستان را نمی گویند، بدین معنا که هیچ خیر یا شر جدا از آزادی انتخاب وجود ندارد. انتخاب ها و تصمیم ها و کوشش های انسان سازنده زندگی اوست. اوست که می تواند تصمیم بگیرد و انتخاب کند و این دو خاصیت تفکیک ناپذیر از انسان برای او مسئولیت ایجاب می کند؛ پس انسان مسئول است،چون آزاد است؛ و آزاد است، چون مسئولیت دارد.
انسان باشنده ای در میان امکانهای گوناگون و ناگزیر از برگزیدن، برگزیدنی که چه بسا خطر کردن و دل به دریا زدن است چرا که او ساخته همین گزینش هاست. ویژگی عمده دیگر تاکید بر فردیت است. در مکتب اصالت هستی، انسان فردیت خود را حفظ می کند و از جهتی انسانیت او حفظ می شود که فردیت خود را از دست ندهد. با آنکه انسان در جهان زندگی می کند و جزئی از آن محسوب می شود، معذالک در جهان منحل نمی شود. انسان را نمی توان به عنوان جزئی که تحقق آن ضمن کل صورت می گیرد. فرض کرد همینطور فرد انسانی در ج
امعه منحل نمی شود. فرد عضوی از جامعه است اما استقلال و فردیت خود را در جمع از دست نخواهد داد. اضطراب از دیگر خصوصیات ویژه انسان در مکتب اصالت هستی است. اصالت وجودیان با اینکه به انسان بیش از هر چیز اهمیت قائل هستند، از ضعف، ناامنی، ترس، گناه، تنهایی و مرگ که انسان دارد غافل نیستند. به عقیده اینان انسان وقتی احساس بی معنایی می کند، مضطرب می شود. آگاهی انسان از وجود و عدم وجود خویشتن او را مضطرب می کند. احساس بیگانگی در این دنیا که ریشه در اضطراب دارد وقتی به وجود می آید که فرد دلیلی بر هستی خود نمی یابد و در این دنیا احساس بیگانگی می کند(شریعتمداری،1384).
سارتر هم در کارهای

متن کامل پایان نامه ها در سایت sabzfile.com

دیدگاهتان را بنویسید