دانلود پایان نامه

میآید؛ وقوع داستان در زمان حال است و هر زمان در جامعه با چنین رویدادهایی امکان برخورد وجود دارد. هویت و جستجوی آن توسط زن داســـتان در «احتمالا گم شدهام»، بار تبـــلیغاتی و مصرفگرایی که بر دوش زنان جامعه سنگینی میکند، همچنین احساس ناخوشایندی که زن نسبت به همسرش دارد، احساس دوگانهای که نسبت به دوست همسرش دارد و احساس دستیابییی نسبت به فردی که سالها پیش میشناخته و رویایــــش را در سر دارد. سردرگمی زن در جامعه و جایگاه نامشخص او در جــــامعهی امروز از مهمترین مشخصههای «موضوعی» این رمان به حساب میآید.
یکی از خصوصیات داستانهای واقعی داشتن پــــیام و نکته در آنهاست و معمولا «موضوع»شان جنبهی استثنایی و اتفاقی ندارد و معمولا در جامعهی امروزی قابل درک، قابل تجربه و موضوع از کیفیت حقیقی برخوردار است.
«موضوع» هر دو رمان سارا سالار مربوط به زندگی عامیانه و واقعی و اجتماعی زنان است که از یک فضای سنتی وارد یک فضای مدرن شهری شدهاند و در واقع مشکلاتی که جامعه سنتی و مدرن گریبانگیر زنان میشود را به تصویر میکشد و در واقع یک موضوع عام و فراگیر در رابطه با زنان جامعه را به خواننده مینمایاند.
در داستانهای با «موضوع» فرد و اجتماع، داستان از پیرنگ معقول و عقلانی برخوردار میباشد و روابط و اتفاقاتی که در داستان رخ میدهد با روندی منطقی پیش میرود و از حوادث و افراد استثنایی و خارقالعاده خبری نیست و شخصیتهای داستانی از مردم عادی و عام انتخاب میشوند و خلقیات، اندیشهها، محیط زندگی و عاداتشان همگی از زندگی واقعی اخذ میشود.
در آثار سارا سالار با دغدغهی زنان جامعهی امروزی و ساز و کارهای اجتماعی که در رابطه با آنها در پیش گرفته میشود سرو کار داریم و همینطور با تفکرات و عقایدی که جامعه نسبت به زنان در پیش میگیرد. همچنین با آمال و آرزوهای زنانه و دغدغههای خاص آنها.
3-8 زاویهی دید یا زاویهی روایت
روایتها حتما یک «راوی» یا گوینده دارند. تولان42 معتقد است مهم نیست این راوی یا گوینده تا چه حد پنهان از نظر یا نا مرئی باشد، اما همیشه یک «راوی» در میان است. این اصل در واقع از قانون زبان شناسی تبعیت میکند که همیشه در هر گفتاری یک گوینده و یک مخاطب در میان هستند و گفتار بدون این دو قابل تصور نیست. حال باید اندیشید که این «راوی» کیست؟ و آیا در یــک نقاشی «روایی» یا حتی یک عکس، که به هر شکل داستانی درون خود دارد هم یک «راوی» مستتر است؟ (حسن زاده ، ششتمدی، 1391: 12)
نـباید تـعجب کرد که راوی رمانهای مدرن نمی‌تواند نقش خداوندگاری دانا را بازی کند. این راوی در کوران حوادث‌ پیشبینی ‌ناپذیری قرار می‌گیرد که زندگی‌اش را‌ دسـتخوش‌‌ ‌نـاملایمات‌ و‌ تحولات ناخواسته می‌کنند و لذا‌ او‌ همچون‌ بنده‌ی مفلوکی است که‌ هر چند سخت می‌کوشد تا اراده‌ی خـود را بـر امـور اعمال کند، اما غــالبا در می‌یابد که بازی‌ خورده‌ای مغلوب بیـــش نیست. بدین ترتیب، «راوی»‌ رمان‌های‌ مدرن‌ نه‌ فقط بر دنیای رمـان سیطره ندارد، بلکه حتی بر‌ نفس‌ خویش‌ هم مسلط نیست. از آن‌جا که مدرنیسم باز تاباندن واقـعیتی عینی‌ را هدف خود نـمی‌داند، این «راوی» در طـول زمان دائما استنباطهای ذهنی‌ خود‌ را‌ از‌ سایر شخصیتها و نیز رویدادها برملا می‌کند. از این‌ رو، صناعاتی که فرایندهای درون‌ ذهنی‌ شخصیت اصلی را آشکار می‌کنند (تکنیک‌هایی مانند سیلان ذهن و تک‌گویی درونی)، در رمان مدرن به‌ وفور استفاده می‌شوند که نمونه‌هایش‌ را‌ در‌ رمان شـازده احتجاب نوشته‌ هوشنگ گلشیری [ همچنین در آثار سارا سالار ] می‌توان دید. ( پاینده، 1389)
3-8-1 روایت گذشتهنگر
انحراف نویسنده از طوالی رویدادهای داستان و «روایت» دیرتر از آنچه زودتر اتفاق افتاده است؛ یعنی رخدادی که قبلا رخ داده، بعدا در متن داستانی «روایت» شود. این «روایت» گذشتهنگر، زمان داستان را به عقب بر میگرداند و نوعی فلاشبک نسبت به زمان تقویمی داستان است. «روایت» گذشتهنگر خود دو نوع دارد:
الف) گذشتهنگر بیرونی (Heterodiegetic) که بیان رخــدادی است که به لــحاظ زمــانی، پــیش از «روایت» اصلی روی داده باشد و هدف از آن ارائهی اطلاعات دربارهی شخصیتها و رخدادها به مخاطب است و چون دربارهی شخصیتهای اصلی داستان نیست، گذشته نگر بیرونی است.
ب) گذشتهنگر درونی (Homodiegetic) نیز بیان رخدادی است که به لحاظ زمانی، پیش از آغاز «روایت» اصلی روی داده است. با این تفاوت که دربارهی شخصیتهای اصلی داســـتان است، گذشتهنگر درونی نامیده میشود. (بهنام فر، شامیان ساروکلایی و طلایی،1393: 10)
3-8-2 روایت در احتمالا گم شدهام
در «احتمالا گم شدهام» نویسنده برای پیش برد داستان از سه خط «روایت» استفاده میکند.
1- خط «روایت» تقویمی است.
2- خط «روایت» ویژه است که با دکتر روانشناس دارد.
3- خط «روایت» ذهنی است.
«راوی» در رمان «احتمالا گم شدهام» مــدام به گذشته سیر میکند، او دچار آشــفتگی روانی است و «روایت» را به طور نا منظم نقل میکند، به یاد خاطرات گذشتهاش میافتد که نسبت به «روایت» آغازین کتاب در زمانی دیرتر اتفاق افتاده است. این «روایت» پریشان که هم از گذشته گفته میشود و هم در حال سیر میکند همزمان با شروع «روایت» اصلی اتفاق میافتد.
قطعهی آغازین رمان «احتمالا گم شدهام»
«صدای تلفن ترتیب مغزم را میدهد. دستم را بی خودی طرفش دراز میکنم تا قبل از این که مغزم روی تخت ولو شود، صداش را کم کنم… میرود روی پیغام
گیر… کیوان است. میخواهد بداند خانه هستم یا نه. جواب نمیدهم.
سرم را از روی بالشت بلند میکنم، تازه میفهمم چه قدر سنگین است. از لابهلای بخار توی سرم به ساعت روی میز نگاه میکنم. ساعت ده است یا یازده یا دوازده؟ چه اهمیتی دارد؟ سعی میکنم دیشب را به خاطر بیاورم. جاش سامیار به خاطرم میآید و این که اهمیت دارد ساعت ده است یا یازده یا دوازده و اصلا اگر صــبح زود بیدار شده باشد، تا حالا چه کار کرده و حالا دارد چــه کار میکند…
از جا میپرم دستم را به دیوار میگیرم و از اتاق خواب میآیم بیرون… سامیار توی اتاقش نیست… دلم هری میریزد پایین… توی سالن سرک میکشم… توی آشپزخانه… توی حمام و توالت… نیست… همان جا کنار دیوار توالت مینشینم و نفس میکشم… یک دفعه یادم میآید امروز صبح با تاکسی فرستادمش مهد کودک. باورم نمیشود یادم رفته باشد. خودم بیدار شده بودم، خودم به زور دو سه لقمهای چپانده بودم توی دهانش، خودم لباس خوابش را کنده بودم و بلوز و شلوارش را تنش کرده بودم و توی کیفش آب پرتقال و بیسکوییت گذاشته بودم و به تاکسی سر کوچه زنگ زده بودم یک رانندهی مطمئن بفرستد تا ببردش مهد کودک. نکند دارم آلزایمر میگیرم. یعنی آدم میتواند توی سی و پنج سالگی آلزایمر بگیرد؟ پاهام را دراز میکنم روی زمین و سرم را تکیه میدهم به کاشیهای سرد دیوار… فکر میکنم خواب بودم… شاید هم بیدار… دیدم دوباره توی آن حیاط مربع شکلی هستیم که چهارتا باغچه دارد…
گندم بلوزش را میزند بالا…
میگوید: من با یک روح عشق بازی میکنم.
دروغ میگوید گندم خیال باف است…
زبانش را در میآورد و میگوید من خیال بافم یا تو؟
دیدم دوباره توی آن حیاط مربعی شکل هستم که وسطش یک حوض بزرگ آبی است…
صدای کفشهای پدر گندم را روی آجر فرش کف حیاط میشنوم. پدرش همیشه هست و هیچ وقت نیست…
گندم وقتی لبخند میزند روی گونههاش چال میافتد. از لبخنداش حرص میخورم…»
گندم، خارج از شخصیت «راوی» نیست. دو نیمهی هر آدمی است. یک نیمهاش آزادی مطلق و رها شدن است و نیمهی دیگرش انسانی ست که قید و بند دارد. تنها کمبودی که این زن در زندگیاش داشت این بود که میخواست اطرافیان به او توجه خاصی بکنند.
«روایت» در «احتمالا گم شدهام» به صورت فلشبک است نه فلشبک سنتی بلکه فلشبک مدرن، جایی که به نزد پزشک میرود و مدام در حال رها شدن میباشد به جریان سیال ذهن نزدیکی دارد. در این «روایت» به دنبال «روایت» سنتی نیستیم و نباید در پی علتها در داستان باشیم. به عنوان مثال نباید این سئوال را مطرح کنیم که «راوی» در ماشین با چه کسی صحبت کرد؟ و یا به سر برادرانش در زاهدان چه آمد؟ داستان همین است.
زیباترین ویژگی «روایت» در «احتمالا گم شدهام» شیوهی «روایت» بسیار زیباست که «روایت» تقویمی است. نویسنده با استفاده از المانهای مختلف خواننده را با خودش همراه میکند، یک لحظه در خیابان است، لحظهای در مطب دکتر و…، که بسیار به جا و اصـــولی «روایت» شده است و دارای فلشبکهای مختلف میباشد. استفاده از پیامهای تبلیغاتی بیلبوردها و صحبتهای گوینده رادیو نیز، دو خط «روایت» موازیاند که همه در خدمت «روایت» داستاناند.
بسیاری از نویسندگان بزرگ، این «زاویهی دید» (اول شخص) را برای بازگویی رمانهای خود انتخاب کردهاند مثل چارز دیکنز43 در دیوید کاپرفیلد، ماکسیم گورکی44 در درجست و جوی نان، مارک توین45 در هکلبری فین، زاهاریا استانکو46 (نویسندهی رمانیایی، 1974- 1902) در پا برهنهها.
3-8-3 روایت در هست یا نیست
در رمان «هست یا نیست» هم مانند رمان «احتمالا گم شدهام» «روایت» اصلی «روایت» زمان حال است و «روایت» گذشته مربوط به ده سال قبل میشود. در این رمان هم آشفتگیهای «روایت» نمایان است اما نسبت به رمان اول کمی متفاوت مینماید. به هر حال تشویش و پریشانی در این «روایت» هم به چشم میخورد. و مانند رمان پیشینش از همان ابتدا این روند آغاز میشود.
«آدمی که در سن هشتادوپنج سالگی توی بیمارستان بستری میشود دیگر بعید است با پاهای خودش از آنجا بیرون بیاید… صدای این خانم از پشت بلندگو چه قدر خنده دار است… توی این مدتی که نیست سینا چه کار میکند و کجا میرود؟… کاش توی هواپیما کسی که قرار است کنارش بنشیند آدم درست و حسابییی باشد… از خودش خجالت میکشد. از فکرهایی که این جوری، در این مواقع، قروقاطی، دزدکی، میخزند این ور و آن ور ذهنش. مثلا همین الان از لحظهای که آن صدا را از بلندگو شنیده و ناخودآگاه از روی صندلی نیم خیز شده و دردی را توی قفسهی سینهاش حس کرده، همهی این فکرها با هم آمدهاند توی سرش. آخر توی این موقعیت چه طور میتواند جز نقره به چیز دیگری فکر کند؟
خم میشود و بدون این که به کسی نگاه کند اول آن کیف بزرگ سیاه را به شانه آویزان میکند و بعد آن ساک چرمی کنار پاش را طوری از روی زمین بر میدارد که الان همهی آنهایی که الان توی سالن فرودگاه مهرآباد هستند دارند نگاهش میکنند و انگار همه زیر لب میگویند چه خانم با شخصیتی.»
وارد «روایت» باشگاه میشویم:
«سرعتم را روی تردمیل زیاد میکنم باید کمی بدوم… با شخصیت، با شعور، با ادب… همهاش تصور من بود، تصور من بود که همه نگاهم میکنند و توی دلشان میگویند چه خانم با شخصیتی…»
با وجود «زاویه دید» است که شخصیتها و خصوصیات آنها و انتخاب مــکانها و فــضایی که توصیف میشود و چگونگی برخورد شخصیتها با یکدیگر تعیین میشود و زیربنای داستان شکل میگیرد و به عرصهی ظهور میرسد.
«زاویهی دید» اول شخص که نسبت به دیگر زوایای
دید مشکلترین میباشد در هر دو رمان سارا سالار استفاده شده است اما در رمان دوم یعنی «هست یا نیست» علاوه بر «زاویهی دید» اول شخص، سوم شخص هم به کار رفته است به عنوان مثال در قسمت آغازین رمان وقتی زن در فرودگاه است از «زاویهی دید» سوم شخص استفاده میشود و وقتی به قسمت بــاشگاه میرسیم «زاویهی دید» تغییر میکند و اول شخص میشود.
در هر دو رمان از «راوی» اول شخص استفاده شده است و از دید زنی بی نام که شخصیت اصلی داستان است ذکر میشود. هم در زمان حال و هم در فلاشبکهایی که در حین «روایت» وجود دارد، «راوی» در ذهن خود دربارهی هر چیزی که پیش رویش است حدیث نفس میکند و در مورد هر کس و هر چیزی که بخواهد اظهار نظر و قضاوت میکند.
قطعهای از هست یا نیست :
«مرد میگوید قیافهی شما شبیه کسیه. نمیدونم شبیه کی، اما شبیه کسیه. شاید یه هنرپیشهی سینما.
این را به حساب تعریف از خودش میگذارد و ته دلش خوشحال میشود. انگار حرف زدن برای خودش هم چندان بد نیست. باید یک چیزی بگوید اما چی؟
خدایا چرا این قدر معطل

متن کامل پایان نامه ها در سایت sabzfile.com

دیدگاهتان را بنویسید