در گذشته ادب فارسي، سابقه چنداني ندارد. تنها گاهي مولوي با « در سايه آفتاب بودن» يا حافظ با « شستن دفتر براي همدرسي» اين متناقض نمايي را كه ذهن مخاطب را دچار وقفه و چالش ادبي مي كند به نمايش نهادهاند. حزين اما پا را از پيشينيان و حتي منبع تقليد خود يعني ديوان حافظ فراتر نهاده و با خلق عبارات فراوان ضد و نقيض، به ظاهر گوي سبقت از همگان در ربوده است كه از ديد نگارنده نه تنها به علت فراواني اين تناقضگوييها بلكه به خاطر زيبايي برخي از آنها جا دارد آن را يكي از نقاط قوت كار حزين و از مشخصههاي شعري وي بدانيم. اينك نمونههايي از اين متناقض گوييهاي شاعرانه در ديوان حزين:
1.
تواند شد که فرقم افسر نقش قدم یابد

اگر گامی فرود از اوج استغنا نهی پا را

(حزين لاهيجي، 1387: 18)
2.
خود، کامهای ز تلخی دشنام داشتیم

شیرین تبسمّی، نمکی زد به داغ ما

(همان: 21)

3.
تو اگر به شعله شویی، خط سرنوشت ما را

نشود ستوده هرگز غمت از سرشت ما را

(همان: 34)
4.
شورافگن مرغان اسیر است خروشم

دلگیرتر از سینهی چاکم قفسی نیست

(همان: 80)
5.
شمع من پیرهنی جز پر پروانه نداشت

کار بر سوختگان این همه دشوار نبود

(همان: 90)
6.
سپند من ندارد تاب روی گرم چون شبنم

چه خواهم کرد اگر آن آتشین جولان برون آید؟

(همان: 132)
7.
بی پا و سر ز قدر و شرف کام میبرد

پیر مغان مرا به ادب نام میبرد

(همان: 134)
8.
به چشم از بس خیال آن کف پا نقش میبندم

بیا، دیده روشن سواد من حنایی شد

(همان: 136)
9.
لب زخمم خموش از شکوه خواهد گشتن آن روزی

که شکّر خنده شوری در نمکدان تو اندازد

(همان: 144)
10.
آتش در دلم چون شمع، دیدار این چنین باید

نگه در دیده تر سوخت رخسار این چنین باید

(همان: 146)
11.
ز شمع کلبهام باشد شرر در سنگ روشن تر

سیه روزان هجران را شب تار این چنین باید

(همان: 146)
12.
خوش قدان! خسرو وقتید به اقبال بلند

ملک دل زان شما شد ستم آباد کنید

(همان: 157)
13.
خدا در ماتم آسودگی شادم نگهدارد

زقید هر دو عالم عشق آزادم نگهدارم

(همان: 218)

فصل پنجم
فكر در شعر حزين

مقدمه
جهان بيني و نگرش غالب در شعر حزين به استثناء افكار شيعي، عمدتاً همان است كه در منابع تقليد ادبي وي يعني سرآمدن سبكهاي خراساني و عراقي مي بينيم؛ بدان معني كه حزين نيز از حالات و مقامات عرفاني دم ميزند و مخاطب را به نفي خود پرستي و ترك دنيا و استغراق و فنا و وحدت دعوت ميكند، در اندرزهايي فردوسيوار و سعديوار مرگ انديش، پرهيزگاري، راستگويي، بخل ستيزي، قناعت، خاموشي، همنوع دوستي و مردم داري را تبليغ مينمايد و در غزلهايي حافظوار، به غنيمت شمردن دم و برتري عشق بر عقل، رياستيزي، زهد نكوهي، ملامت گري، قلندرگرايي، رحجان معني بر صورت، ديوانگي پرستي، شكوه گري، تقابل معشوق و طبيعت ميپردازد.

5-1- اشارات شيعي
با ظهور و تسلط دولت صفوي جامعه ايران دستخوش انقلابي عظيم در همه ابعاد فرهنگي، سياسي و اجتماعي به ويژه در چهارچوب ايدئولوژيك شد؛ زيرا از اين پس جهانبيني و فقه و فلسفه شيعي بود كه پايه تبليغ و ترويج ميشد و مروجان و مبلغان اين مذهب نو دولت تحت حمايت و پشتيباني مالي دولت متعصب صفويه بودند. اين فضاي فكري جديد موجب شد تا گروهي از دانشمندان و اديبان ايراني كه اهل سنت بودند و نميخواستند اشاعه گر فرهنگ تشيع باشند راه دربار و سرزمين هندوستان را در پيش گيرند و گروهي هم كه يا اهل تشيع بودند يا امكان خروج از ايران نداشتند در قلمرو دولت صفويه بمانند و كماكان به فعاليتهاي علمي و ادبي خود ادامه دهند.
حزين از آن دست علما و ادبايي بود كه علي رغم تعلق به مذهب شيعه راه ديار هندوستان در پيش گرفت تا در فضاي آزادتر و مترقيتر كه سلسله بابريان در آنجا فراهم كرده بودند و دور از سخت گيريهاي دولت صفويه كه موجب ركود ادبي درايران شده بود، قلمفرسايي كند. با اين همه حزين چه در ايران و چه در هندوستان، همواره به ميراث مذهبي ادب صفويه يعني مدح مناقب و مرثيه مصائب ائمه تشيع، پرهيز از تمجيد سه خليفه اول اهل تسنن، تبليغ اختيار و نكوهش جبرگرايي و خودداري از مدح ممدوحان درباري و دولتي پايبند بود. او نيز در اين راستا مانند محتشم كاشاني و كليم همداني تركيب بندها وترجيح بندهايي در رثايي بلاياي اهل بيت دارد ودر قصايد و غرل ها و قطعات خود، شير مرديهاي علي بن ابي طالب، شهادت طلبي حسين بن علي، كرامت علي بن موسي الرضا و نجات بخشي مهدي موعود را دستمايه تحميد و تمجيد ساخته است. ابياتي كه در پي ميآيد حاوي اشاراتي از باورهاي تشيعي در شعر حزين است:

نشكند باده گلرنگ خماري كه مراست

ساقيا جرعه ده از ميكده خم غدير

(حزين لاهيجي، 1387: 323)

عجب نباشد اگر غاصب آب دين ببرد

كه حرص در دلش افروخت نار حمي را

(همان: 329)

با شاه غريبان مددي كن كه توانم

يك سجده شكرانه به كوي تو ادا كرد

سلطان خراسان كه رواق حرمش را

تقدير ز خشت زر خورشيد بنا كرد

(همان: 337)

گويا به ياد تشنه لب كربلا حسين

طوفان شيوني ز لبم جوش ميزند

تنها نه من، كه بر لب جبريل نوحههاست

گويا عزاي شاه شهيدان كربلاست

(همان : 475)

آن خضر اهل بيت به صحراي كربلا


نوشيد آب تيغ ز بس تشنه كام بود

تفتند ز آتش عطش آن لعل ناب را

سنگين دلان مضايقه كردند آب را

(همان: 475)
حزين پيوسته ائمه شيعه را شاها خطاب مي كند:
يعقوب جهان علي عالي

كز حق به دو عالم است والي

در پنجه قهر شير گيرش

گردون چَه و كيد گرگ پيرش

شاهنشه كشور امامت

پيرايه مسند كرامت

(همان: 447)

5-2- ريا ستيزي و تعصب نكوهي
نكوهش و سرزنش زهد و تعصب خشك و ريايي فقها و متشرعان و متصوفه از موضع گيريهاي برجسته عرفاني حزين لاهيجي است. وي نيز به شيوه سنايي و عطار و حافظ در اشعار خود به همه نمايندگان ريا و تعصب يعني زاهد، واعظ، صوفي، فقيه و ملا روي خوش نشان نميدهد و با طعن و طنزهايي كه در اشاره به اين بيماريهاي ديني بر زبان ميآورد، خود را نيز از قيد و بند زهد و تعصب ورزيهاي رياكارانه و عوام فريبانه آزاد و رها مينماياند. پارهاي از شواهد اين رويكرد فكري حزين به قرار زير است:
1.
دیدم به بزم باده سرافکنده زاهدی

محراب دیده، ساخته ناپاک شیشه را

(حزين لاهيجي، 1387: 6)
2.
دزدی ست دست بسته، مبادا نهان کند

در آستین خرقه ناپاک شیشه را

(همان: 6)
3.
به محفل از می گلگلون چراغ شیشه روشن شد

بشارت باد از ما زاهد گم کرده ایمان را

(همان: 7)
4.
قبول سجده را لازم بود محراب ابرویی

به کیش من قضا باید کند زاهد نمازش را

(همان: 16)
5.
اسرار تو با زاهد و ملّا نتوان گفت

با کور دلان نور تجلّا نتوان گفت

(همان: 71)
6.
صوفی! ز سلوک تو چه حاصل؟ كه نگردید

تقوی بلد راه خرابات مغانت

(همان: 75)
7.
تا میتوان حزین! بسُرا حرف عشق را

زاهد اگر کنایه نفهمد قصور نیست

(همان: 81)
8.
بر شمع محبت شده صرصر دم سروش

آن واعظ افسرده نفس دشمن دین است

(همان: 83)
9.
امروز كسي كه ياوه گويد صوفي ست

هر مجهولي به دعوي معروفي ست

(همان: 488)
10.
صوفي! اگرت هواي كشف است و يقين

بگذار حديث نفس و بشنو ز حزين

11.
از چله نشيني نشود كاري راست

پيوسته كمان كج بود چله نشين

(همان: 501)

5-3- برتري عشق بر عقل
از ديگر نمودهاي رويكردهاي عرفان مآبانه حزين لاهيجي رجحان دادن عشق بر عقل است.«به عقيده صوفيان اساس و بنياد جهان هستي بر عشق نهاده شده وجنب و جوشي كه سراسر وجود را فراگرفته به همين مناسبت است پس كمال واقعي را در عشق بايد جستجو كرد». (معين، 1375: ذيل واژه عشق)
اين پندار ازگره گشايي و كارآيي بي چون و چراي دل به عنوان بهترين ابزار شناخت و معرفت در مقايسه با دست و پابستگي عقل در جهان بيني عرفاني سرچشمه ميگيرد و در متون و اشعار عرفاي پيشين از حرين نيز سابقهاي فراوان دارد. عرفاي برجسته پيشين (جز مولوي كه تا حدي به عقل مجال خود نمايي ميدهد و آن را براي سير مقدمات معرفت اندوزي ضروري ميداند) پيوسته در كلام خود زبان به تحسين عشق، اين ماجراجوي خطر پذير محبت مدار، گشودهاند و در عوض، از هر فرصتي براي به تقابل كشيدن و تمسخر عقل، اين دست به عصاي كوته بين، استقبال كردهاند؛ براي مثال عطار نيشابوري در اين مورد ميگويد:
عقل كجا پي برد شيوه سوداي عشق؟

باز نيابي به عقل سر معماي عشق

(عطار، 1368: 265)
1.
حکم خرد به ميكده جاری نمیشود

این جا ز محتسب نبود باک شیشه را

(حزين لاهيجي، 1387: 6)

2.
خطر عقل فرومایه فزون از جهل است

وای بر دانش ما، آه ز نادانی ما

(همان: 24)
3.
پنبه عقل گر از گوش برآری شنوی

شور مجنون ز دل خانه خرابی که مراست

(همان: 73)
4.
سحر میخواند بلبل در گلستان از کتاب گل

که علم عاشقی حاجت به استادی نمیدارد
(همان: 93)

5-4- افكار ملامتي و قلندري
يكي از جريانهاي اجتماعي كه به تدريج از اصول اعتقادي و تربيتي تصوف و عرفان به شمار آمد، اصل ملامت بود. صوفيه بر آن بودند كه بزرگترين رهزن اهل سلوك، ريا و خودنمايي است و تنها با ملامت پذيري است كه ميتوان نفس رياكاري را زدود؛ از اين رو از سرزنش و اهانت مردمان استقبال ميكردند. اين اصل، وجه ديگري نيز داشت و آن كوشش براي حذف مردم به عنوان اغيار و بيتوجهي به رد و قبول ايشان بود؛ از اين رو گروهي از صوفيه براي رهايي از اغيار، راهي خانقاه و غارها و بيابانها شدند و بيخانماني، ژنده پوشي، آلودگي و آشفته مويي را مشخصه خود ساختند.
آنچه از كتاب كشف المحجوب هجويري در پي ميآيد بهترين نمونه براي تشريح مرام ملامت پذيري است: «و از خواجه ابراهيم ادهم روايت آرند كه يكي وي را پرسيد: هرگز خود را به مراد رسيده ديدي؟ گفتا: بلي دوبار ديدهام: يك بار در كشتي نشسته بودم و كس اندر آنجا مرا نشناخت و جامه خَلَق داشتم و موي دراز گشته و بر حالي بودم كه اهل آن كشتي بر من فسوس و خندوستاني ميكردند و اندر كشتي با آن قوم مسخرهاي بود كه هر زمان بيامدي و موي من بكشيدي و بلندي و با من به وجه تسخير، استخاف كردي و من خود را به مراد خود يافتمي و بدان ذل نفس همي شاد بودمي. تا روزي آن شادي به غايت برسيد و آن چنان بود كه روزي آن مسخره برخاست و بر من بول انداخت» (هجويري غزنوي، 1373، ص 81).
1.
شایسته برق است به صحرای ملامت

خاری که به خون تر نشد از آبله ما

(حزين لاهيجي، 1387: 41)
2.
ملامت در قمار عشق نبود پاکبازان را

غم دنیا و دینش نیست هر کس همتی دارد

(همان: 93)
ديگر
رويكرد برخي از عرفا و متصوفه كه با اعمال و عقايدي نظير به سخره گرفتن مسجد و سجاده و مباهات به بي قيد و بندي و خرابات نشيني و زنار بندي و بت پرستي و مغان دوستي شناخته ميشود به مضامين قلندري موسوم گشته است. اين اقوال كه در گستره ادب عرفاني فارسي بيش از همه در اشعار عطار و حافظ تجلي دارد ظاهراً واكنشي ريا ستيزانه و مبارزهاي منفي در برابر عوام فريبيها و سوء استفادههاي سردم داران ديني پس از اسلام از فقها و زهاد گرفته تا متصوفه و فلاسفه بوده است. عطار در يكي از مشهورترين اشعار قلندرانه ميسرايد:
منم آن گبر ديرينه كه بتخانه بنا كردم

شدم بر بام بتخانه در اين عالم ندا كردم

(عطار، 1368: 372)
صلاي كفر دردادم شما را اي مسلمانان

كه من آن كهنه بتها را دگر باره جلا كردم

(همان : 381)
اين واكنش در واقع ريشهاي تاريخي در مبارزات جنبشهاي قلندري با استفاده ابزاري مغان زرتشتي از آميختگي دين و سياست در عصر ساسانيان دارد. (شفيعي كدكني، 1385: 11)
حزين نيز براي آن كه از اين گردونه بر كنار نمانده باشد، توفيق كيش كفر از خدا براي دين پناهان ميطلبد، بر بام كعبه دل ناقوس ترسا مينوازد، شراب كفر و دين سوزي در جام مستان ميريزد و كعبه را لبيك گوي بتخانه خود معرفي ميكند:
1.
لب ساقی خیال صلح شیخ و برهمن

Written by 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *