نماست

چون گل تنم به زخم نمايان بر آمده

(همان: 247)
3.
در بر زره ز زلف و ز ابرو كشيده تيغ

در كشتنم ببين به چه سامان آمده

(همان: 248)

3-3-9-واژه پر بسامد برق
1.
نگاه گرم آتش پارهاي برد اختيار من

بود در پنجه برق تجلي مشت خار من

(حزين لاهيجي، 1387: 232)
2.
برگ سفر، روي من وطن، ديگر ندارم هيچيك

پرواز بالم ريخته برق آشيانم سوخته

(همان: 247)
3.
آهم حزين نمايد ابر شفق نگاري

كز برق جلوه او، رنگم هوا گرفته

(همان: 249)

3-3-10-واژه پر بسامد شعله
1.
بر آرد ناز شيرين شعلهها از خرمن خسرو

چو گيرد بيستون را زير برق تيشه فرهادش

(حزين، 1387: 169)
2.
سركشان را فكند تيغ مكافات از پاي

شعله را زود نشانند به خاكستر خويش

(همان: 173)
3.
با عشق چه پايد خس و خاشاك وجودم

اين شعله مبادا كه كند نشو و نمايي

(همان: 276)

3-3-11-اصطلاحات پر بسامد شعري
تکرار بيوقفه اصطلاحات شعری مانند مصرع، بيت، مطلع و قافيه در شعر حزین از دیگر نمودهای توجه کلان شاعران سبک هندی به ریزه کاریهای شعر و شاعری است.
آنقدر در اين سبك نكته يابي و حتي نكته تراشي آگاهانه رواج دارد كه بارها به عباراتي چون نكته سنجي و نكتهبيني و حتي نكته رسي بر ميخوريم.
مانند:
ايمان به شعرم آورد آن نكته رس كه او

در سومنات دل بت پندار بشكند
(حزين لاهيجي، 1387: 149)
1.
چاك است ز اشتياق گريبان خامهام

بي خواست ريخت مطلعي از طبع نكته زا

(همان: 37)
2.
طی میشود از مصرع آهی گله ما را

طالع به وصال تو نویسد صله ما

(همان: 41)
3.
باشد به لفظ، الفت معني حزين! درست

تا اين شكسته پا قلمت در ميان بود

(همان: 119)
4.
حزين از اين غزلت تازه گشت طرز فغاني

سزد ز سدره فرود آيد و زمين تو بوسد

(همان: 151)
5.
سراپا خوانده ام ديوان دل در مكتب عشقت

گل اشكيست مضمون مصرع آهيست تضمينش

(همان: 169)
6.
مست سماع معني بيگانهام حزين!

تا با زبان خامه مرا آشناست دل

(همان: 184)
7.
حزين! آسان گرفتم ميشود ربط سخن حاصل

قبول خاطر دلها خداد است، ميدانم

(همان: 193)
8.
حزين از بس كه دادم در جهان داد سخن سنجي

به گوهر پروريها چون صدف مشهور شد گوشم
(همان: 195)
9.
نمي فهمي تو اي سرو سهي مشق رواني كن

كه من از قامت خم مصرع پيچيدهاي دارم

(همان: 209)
10.
خوابم حزين! ز مصرع وحدت به ديده سوخت

ما خود نفس ز گفتن افسانه سوختيم

(همان: 224)
11.
عجب نبود به گوش اهل صورت گر نياميزد

دهانم درج گوهرهاي ناياب است در معني

12.
چه باك از خشك خيزد چون گهر لفظي ز بحر دل

حزين! از جوي كلكم نكته سيراب است در معني

(همان: 279)
13.
مضمون تازه، مصرع موزون قامتي است

هر جا دميد سروي از اين عاريت سرا

(همان، 304)
14.
تضمين كنم اين مصرع يكتا ز نظيري

« مي كوشم وكاري نتوانم به سزا كرد»

(همان، 336)
15.
زين سنگلاخ قافيه فرسوده شد قلم

بس كن حزين ترانه كه خون مي شود مداد

(همان: 347)

3-4- گرایش کلام به زبان عامیانه
سبك هندي، سبك گشودن دروازههاي شعر و ادب فارسي بر سيل لغات و تعابير عاميانه است. چنانكه پيش از اين گفته شد، اين دگرگوني برآيند تحول رويكرد شاهان و حاميان معاصر با سبك هندي است كه با روي گرداندن از تداوم بخشيدن به سنت شعر درباري موجبات رسوخ آن به زندگاني روزمره مردمان عادي را فراهم آوردند. «شاعران سبك هندي براي غني ساختن گنجينه لغات خود از به كار بردن اصطلاحات غير ادبي و حتي عاميانه و مبتذل نيز پروايي ندارند. اين حقيقت كه حتي جذاب ترين نوآوردهها هم نميتواند دوست داران شيوههاي گذشته را به كلي بر اندازد در اين جا بيكم و كاست مصداق پيدا ميكند.» (ريپكا، 1385: 416)
شعر حزين نيز به تبع عصر خود، از اين ويژگي بر كنار نمانده است؛ چنانكه ميتوان واژگان و تعابيري عاميانه نظير آنچه در ادبيات زير آمده را به آساني در شعر وي يافت:
1.
درین دریای بیپایان در این طوفان شورافزا

دل افکندیم بسم الله مجریها و مرساها

(حزين لاهيجي، 1387: 3)
3.
چنین داد پاسخ که در بزم گیتی

کسی گرم هرگز نکرده است جا را

(همان: 9)
2.
گران افتاده لنگر کوه درد سینه فرسا را

خدا صبری دهد دلهای از جا رفته ما را

(همان: 15)
4.
مُفت من است عشقم اگر رایگان برد

ای دل! چه میکنی سخن از پند و چون ما

(همان: 21)
5.
سر نیاری به در از حرف پریشان سخنان

آشنا تا نشود معنی بیگانهی ما

(همان: 23)
6.
شاید که دهد آگهی از بوی تو ما را

دیشب سر ره تنگ گرفتیم صبا را

(همان: 30)
7.
سرت گردم، دل آزردهی ما را چه میکاوی؟

درین گنجینه داغ بی شماری میشود پیدا

(همان: 38)
8.
حزین! از جویبار تیغ او تا حشر ممنونم

به خون آلوده چون گل دامن پاک شهیدان را

(همان: 39)
9.
بازوی عشق تا به از کلک کهن نوای من

پنجه به پنجه کن، ببین زور می دو ساله را

(همان: 45)
10.
در وادی آسودگیام وانگذرای

رحمی به من ای قافله سالار محبت

(همان: 52)
11.
چون آفتاب نور می آفاق را گرفت

گر کور نیستی ره میخانه روشن است

(همان: 59)
12.
اینقدرها نبود بانگ جرس سینه خراش

پی این قافله گوی
ا
دل نالانی هست

(همان: 66)

13.
ناصح آگه نئی از عشق خوشا حال دلت

غم پنهانی ما پیش تو پیداست که نیست

(همان: 70)
14.
الهی به قربان سرگشتگانت

سرم خاکپای خراباتیانت

(همان: 75)
15.
حالی شده سرمست مرا بس که تغافل

یکبار نپرسیده ز حالم که چه حال است؟

(همان: 78)
16.
زلفش حواله دل شوریدگان کند

هر فتنه ای که زیر سر روزگار نیست

(همان: 81)
17.
خيالش گر چنين در خاطرم جا گير ميگردد

پس از مردن غبارم گرده تصوير ميگردد

(همان: 113)
18.
خواهم به دل آن نرگس مستانه در افتد

بد مست تماشاست به ديوانه در افتد

(همان: 122)
19.
نبود عجیب گر از دل ما شور شد بلند

جایی که درد حوصله طور شد بلند

(همان: 125)
20.
حزین! از خود نمیگویم سخن ، گوشی به حرفم کن

نی ام من از دم نایی نوایی میتوانم زد

(همان: 135)
21.
گفتم شکنم توبه خزان آمد و گل رفت

رفتم که به می روزه گشایم رمضان شد

(همان: 141)
22.
کوتاهی اگر میکنم از ناله عجیب نیست

یک دل چقدر آه رسا داشته باشد؟

(همان: 142)
23.
منم عاشق به غیری جلوه ضایع میکنی تا کی؟

عنان ناز را کاش آن قد دلجو بگرداند

(همان: 143)

24.
نه خار رهگذار، نه خاک قدم حزین!

آن سر گران به هیچ حسابم نمیکند

(همان: 158)
25.
اول ببین حریف که می بایدت شدن

وانگه درا به عرصه میدان گیرودار

(همان: 160)
26.
غيرتم تكيه به ديوار كه گيرد كه هنوز

گر بوده كوه به اين پشت دوتا بردارم

(همان: 221)
27.
كون خري بين كه در زمانه كشيده است

خر به رخ آفتاب داغ سرين را

(همان: 332)
28.
یکی با کهن سال رنجور گفت

که دادی به میراث خور مال مفت

(همان: 370)

3-5- نکات دستوری
3-5-1- انواع واو
الف) واو «بعد» و «دوري» كه بيانگر بعيد بودن است:
1.
کینه دشمن کجا حزین و دل من

سینه آیینهام غبار ندارد

(حزين لاهيجي، 1387: 102)
2.
کجا مغروری حسن تو و سودای خام من؟

که یوسف هم متاع روی بازار تو میباشد

(همان: 102)
ب) واو «مقابله» كه بيانگر تقابل و تضاد است:
1.
فراغت نخسبد در ایران او

که سیل است و ارکانش نا استوار

(همان: 111)
2.
چه بالین و بستر گران کردهای

که ابر است و بام تو سوراخدار

(همان: 111)
3.
مرا کرد درد طلب بیقرار

جهان هفت خوان و دل اسفندیار

(همان: 164)

ج) واو «ملازمت» كه بيانگر همراهي و گريزناپذيري است:
1.
زاهد! تو و فردوس، که سرمست محبت

جز در صف رندان گنهکار نگنجد

(همان: 129)
د) واو «پيامد» كه بيانگر رابطه علت و معلول است:
1.
یک تبسّم کردی و شور جهان شد آشکار

یک اشارت کردی و صد داستان آمد پدید

(همان: 138)
ه) واو «حاليه» كه به جاي عبارت «در حالي كه» ميآيد:
1.
درین وادی به حسرت مُردم و چشم از صبا دارم

که گردم را به گرد کعبه آن کو بگرداند

(همان: 143)

3-5-2- انواع الف
الف) الف «حسرت» كه بيانگر شدت حسرت و اندوه است:
1.
درمانده سامان تهي دستي خويشم

دردا كه نگيرند ز عاشق دل و جان هيچ

(حزين لاهيجي، 1387: 88)
2.
بر تنگ شکّر تو ره افتاده مور را

دردا که دزد حاصل بنگاله میبرد

(همان: 134)
ب) الف «دعايي» كه بيانگر نيايش و تقاضاست:
1.
سرم بادا حزين! خاك ره آن خانهپردازي

كه بر دوش كسي ز آزادگي باري نميدارد

(همان: 93)

ج) الف «اعجاب و تحسين» كه بيانگر شگفتي و خوشايندي است:
1.
خوشا دمي که مرا دیده از غبار برآید

زگرد هستیام آن نازنین سوار برآید

(همان: 131)

3-5-3- انواع راي فك اضافه
الف) راي فك اضافه خنثي كه بيشتر براي پر كردن خلا وزني و موجب جابجايي مضاف و مضاف اليه نميشود:
1.
از دل سنگین من، بتخانه را آذر

فروزد از شرار من چراغ دیر را ترسا

(حزين لاهيجي، 1387: 6)
2.
زهی از خارخارت شعله در جان گلستانها را

زلعلت مهر خاموشی به لب سوسن زبا ها را

(همان: 9)
ب) راي فك اضافه فعال كه بين مضاف و مضاف اليه فاصله معكوس مي‌اندازد:
1.
دنیا طلبان را نشود نفس دنی سیر

نشنید قناعت سگ این هرزه مرسها

(همان: 15)
2.
بلبل و پروانه را عشق گریبان گرفت

این ره بزم، آن یکی راه گلستان گرفت

(همان: 63)
3.
سرمستی دولت را، سخت است خمار آخر

زین ساغر مرد افکن، سرشار نباید شد

(همان: 99)
4.
می سوخت حزین را مژه در راه تو چون شمع

آتش شب هجران تو در دیدهتر زد

(همان: 135)

3-5-4- اضافه اقتراني
اضافه اقتراني به نوعي از اضافه اطلاق ميگردد كه اغلب مضاف در آن يكي از اعضاي بدن است و براي بيان حالتي از حالات گوناگون روحي يا جسمي مانند توقع، خشم، نفرت، انتظار و غيره به كار ميرود. استقبال فراوان از اضافه اقتراني از ديگر وجوه مميز شعر حزين از منظر كاربرد اضافات است.
به نظر ميرسد جزئي نگري و مو شكافي سبك هندي در بروز اين فراواني بيتأثير نيست.

1.
ز راه فیض نتوان دیده امید پوشیدن

که باشد کاروان مصر بوی پیرهن کالا

(حزين لاهيجي، 1387: 17)
2.
اگر پای شرف در دامن عزلت کشیدستی

دريغستت اگر بر دامن دارا نهی پا را

(همان: 18)
3.
داغ جنون نمیکشد دست حمایت از سرم

خواجه به ناز پرورد بنده زر خرید را
(همان: 46)
4.
به خون روزگاران دست خواهش را نیالایم

که آخر کام نعمت خواره از جان سیر میگردد

(همان: 113)
5.
کام بخشان جهان با کف فیاض چو ابر

عرق شرم به دامان گدا ریختهاند

(همان: 147)
6.
مد نگه حسرت و آه دل گرم است

شمعی که سر خاک شهیدان تو یابند

(همان: 147)
7.
بر سینه کس دست رد آسان نگذاری

شاید که گرامی گهری داشته باشد

(همان: 154)
8.
ز هر سو چو بخت دژم در ببست

پس زنوای نامردای نشست

(همان: 69)

فصل چهارم
ادب در شعر حزين

مقدمه
ادبيت شعر حزين نيز مانند هر شاعر ديگري بر اساس كاربست ترفندها وصنايع ادبي همچون تشبيه، استعاره، مجاز، كنايه، ايهام، تلميح، جناس، اغراق و استخدام شكل گرفته است. حزين در بهره بري از اين شگردهاي بديعي و بياني نيز همان رويكرد ساده پسندي را در قبال زبان اتخاد كرده بود در پيش گرفته است و بر خلاف برخي از همعصرانش كه به پيروي از ديگر شاعران سبك آذربايجاني بيان ادبي خود را بر آرايش مصنوعي كلام بنا نهاده بودند، از صنعتگري افراطي خودداري نموده و راه تعادل پيموده است؛ اما از آنجا كه اين تعادل با آفرينش خلاقانه و نيز طرح انديشههاي نو و ژرف همراه نيست حزين و بلكه بسياري از هندي سرايان شبيه وي را در رتبه متوسط ادب فارسي باقي ميگذارد.
از جمله علل محروميت حزين از خلاقيت ادبي را بايد گرفتاري وي در دام تقليد صرف دانست كه عملاً مجالي

Written by 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *