لطافت به پری تشبیه شده است و صفت سیماب گرفته . سیماب تن: اضافه ی تشبیهی است.
بود پیدا پس پیراهن او موج سیماب مذاب تن او
(ریاضی یزدی، 352:1375)
سیماب تن: اضافه ی تشبیهی است.سیماب: جیوه. شاعر بدن معشوق را در سفیدی به جیوه تشبیه کرده است. استعاره: هر گونه تشبیهی را که ادات آن حذف شده باشد، استعاره می گویند. به تعبیر ارسطو تشبیه همان استعاره است با اندکی اختلاف. (شفیعی کد کنی، 107:1386)
دختر اینجاست ولی بیمار است تن چون نقره او تب داراست
(ریاضی یزدی، 362:1375)
شاعر تن معشوق را در سفیدی به نقره تشبیه کرده است. از تشبیه مرسل استفاده کرده است. به تشبیهی که در آن ادات تشبیه ذکر شود، تشبیه مرسل یا صریح می گویند. (شمیسا،70:1393)
بس سفید است و لطیف است تنش دیده می شد تنش از پیرهنش
(ریاضی یزدی، 107:1375)
بس لطیف است تن آن طنًاز آن قدر ناز بود آن گل ناز
(ریاضی یزدی، 360:1375)
طنَاز کنایه ازمعشوق وگلناز استعاره از معشوق است. طناز یعنی1- شوخ، پرناز 2- بناز خرامنده، فسوس کننده، مسخر کننده (معین، 1364:ذیل واژه ) شاعر در این بیت هم اشاره دارد به لطافت بدن معشوق.
که اگر پای نهد بر سر گل ردَ پا ماند از او بر پر گل
(ریاضی یزدی، 360:1375)
شاعر در این بیت برای توصیف لطافت تن معشوق از آرایه ی اغراق استفاده کرده است. توصیفی است که در آن افراط یا تفریط باشد.(شمیسا، 36:1389 )
همچو مهتاب که لغزد بر آب موج می زد تن او در مهتاب
(ریاضی یزدی، 363:1375)
در این بیت تشبیه مرکب به کار رفته است. شاعر می گوید: لرزش تن معشوق در زیر نور مهتاب مانند، لغزیدن نور مهتاب بر روی آب است.
پشت آن سینه ی سیمین که تراست سنگ یا قلب نمی دانم چیست
(همان، 298)
سینه ی سیمین موصوف و صفت است. شاعر معتقد است که معشوق با این که ظاهری زیبا دارد، باطن او پسندیده نیست. شاعر مضمراً، قلب معشوق را به سنگ تشبیه کرده است.
پری؛ وجه شبه: لطافت و زیبایی
کان پری زیر نقاب بشری آدمی بود و یا حور وپری
(همان، 360)
پری استعاره از معشوق است. شاعر تن معشوق را در زیبایی و لطافت به پری تشبیه کرده است و او را پری می داند که ظاهر بشری دارد، و در مصرع دوم از تجاهل العارف استفاده کرده است، یعنی گوینده آن چه را می داند مورد پرسش قرار دهد، بدین منظور که مطلب بیشتر مورد توجه قرار گیرد.(صادقیان، 121:1387 )
تجاهل العارف: آرایه ای است که سخنور خود را در آن چه که می گوید، نادان وانماید، یعنی آن چه را که می داند، نادان وار می پرسد، تا کارایی و نیرویی فزون تر به سخن خود بدهد.(کزازی،109:1373)
5-1-7- مژه
مژه در زبان فارسی غارتگر دل و دین است و از آلات حمله از قبیل تیرو خدنگ و… چیزی کم ندارد. هنگام شبیخون زدن یار صف آرایی او مشهور است.(دانشور، 306:1389)
تیر؛ نیزه، تیغ، خنجر، وجه شبه: تیزی و برندگی
تیر مژگان تو ای چشم درشت با نوک خار گل سر خم کشت
(ریاضی یزدی، 371:1375)
تیر مژگان: اضافه ی تشبیهی است. شاعر مژه معشوق را به جهت تیزی به تیر تشبیه کرده است. چشم درشت کنایه از معشوق است. شاعر معتقد است: تیزی و برندگی مژگان یار همچون نوک تیز خار گل عاشق را از پای در می آورد. شاعر با به کار بردن تشبیه بلیغ تیر مژگان را به نوک خار تشبیه کرده است.
تو مرا غرقه بخون خواهی کرد تیر مژگان توام خواهد کشت
(همان، 299)
آن قدر لطیفی که هوای نفس من مژگان تو بر هم زد و تیر تو خطا کرد
(همان، 158)
با نیزه حمله کرد گروهان مژَه ات چشمک مزن که کشور حسن انقلاب شد
(همان، 160)
ز بیم آن که شود سیل و خانه اش ببرد سرشک چشم مرا مژَه دانه دانه کند
(همان، 165)
هنگام وداع قطره ای اشک افتاد ز مژَه ی سیاهش
(همان، 263)
خدنگ؛ وجه شبه: تیزی و برندگی
خدنگ مژَه ات ار سینه را نشانه کند به سان لانه ی زنبور، خانه خانه کند
(ریاضی یزدی، 165:1375)
خدنگ مژه: اضافه ی تشبیهی است. شاعر مژه معشوق را به جهت تیزی به خدنگ تشبیه کرده است. خدنگ مجاز از تیر یا نیزه است. خدنگ: درختی است بسیار سخت که از چوب آن نیزه و تیر و زین اسب ساز ند.(معین،1364: ذیل واژه) سینه ی تیر خورده ی عاشق به لانه ی زنبور تشبیه شده است.
5-1-8- خال
شرف الدین رامی در کتاب انیس العشاق خود معتقد است که قدما خال را به دانه، حجرالاسود، مگس و … تشبی
ه
کرده و صفت سیاه دل برای آن آورده اند.(دانشور،318:1389 )
من بنده ی آن خال سیاهم که نشیند بالای لب آن گوشه که خود شاه نشین است
(ریاضی یزدی، 148:1375)
خال سیاه موصوف و صفت است. شاعر مضمراً خال معشوق را به شاه تشبیه کرده و خود را بنده ی آن می داند.
نازم به انتقام که از آفتاب حسن خالش چنان بسوخت که چون دل کباب شد
(همان، 160)
آفتاب حسن: اضافه ی تشبیهی، که شاعر حسن را به جهت فراگیر بودنش به آفتاب تشبیه کرده است. شاعر علت سیاه شدن و سوختن خال را انتقام آفتاب حسن می داند.
فتنه ی خال لب می گون تست گر ره آدم زند شیطان او
(همان، 177)
به گناهی که زدم بوسه به خال لب دوست پیش سر چشمه ی خورشید کبابم کردند
(همان، 163)
دیدی آخر دل به مشکین خال جانان راه یافت از مناجات شب و تسبیح یارب یاربش
(همان، 169)
هوای گندم خال تو دارد به هرخرمن که بینی خوشه چینی
(ریاضی یزدی، 297:1375)
گندم خال اضافه ی تشبیهی وتشبیه بلیغ است.
5-1-9- ابرو
برای توصیف ابرو از ترکیباتی مانند کمان ابرو و کمانخانه ی ابرو در زبان فارسی استفاده می شده است. (دانشور، 29:1389 ) طاق؛ وجه شبه: خمیدگی
آفتاب آینه دار رویش ماه نو طاق خم ابرویش
(ریاضی یزدی،366:1375)
طاق خم ابرو: اضافه ی تشبیهی است. ابروی معشوق در خمیدگی به طاق تشبیه شده است. شاعر مضمراً چهره ی شاعر را به خورشید تشبیه کرده، و خورشید را آینه دار معشوق می داند و خمیدگی ابروی یار را به ماه نو که باریک و مثل طاق است تشبیه کرده است.
محراب
تا به محراب عبادت ببرم سجده عشق حاجیان، مسجدیان، ابروی دلدار کجاست
(همان، 147)
شاعر مضمراً ابروی معشوق را به محراب تشبیه کرده است.
خم ابروی تو محراب نماز ملک است که به هر گوشه قعودیَ و قیامی دارد
(همان، 156)
هلال؛ وجه شبه: خمیدگی
هلال ابروی او در نماز قبله ی ماست که روی شاهد ما جلوگاه حسن خداست
(همان، 147)
هلال ابرو اضافه ی تشبیهی است. خمیدگی ابروی یار به هلال تشبیه شده است. شاعر با به کار بردن تشبیه بلیغ ابروی معشوق را به قبله که هلالی شکل است تشبیه کرده است. هلال ابروی معشوق در نماز حکم قبله را برای عاشق دارد، زیرا وجود معشوق تجلی زیبایی خداوند است. شاهد استعاره از معشوق است.
گفتم ای خم به خم ابروی تو قبله ی حاجت ارباب نیاز
(همان، 257:1375)
5-1-10- چانه
در ادبیات فارسی زنخ را از نظر رنگ و ترکیب مورد تشبیه قرار داده اند و خاصه گودی مطبوع چانه را پسندیده و برای آن اوصاف خاص قائل شده اند. در اشعار فارسی زنخ را به گوی، ترنج، به و سیب تشبیه کرده و غالباً گوی و گوی سیمین و تشبیهاتی بر وجه استعاره به جای زنخ به کار برده اند.(دانشور، 335:1389) شاعران گودی چانه را به چاه تشبیه نموده اند و از جهات تناسب، زلف را رسن آن چاه قرار داده و کوشیده اند تا دل عاشقان را که در آن چاه گرفتار می شود و با رسن زلف به درآورند (همان :377).
اما شاعران این تشبیهات ساده را کافی ندانسته اند و از داستان های قدیمی کمک گرفته اند و کم کم گودی زنخدان را چاه بابل و چاه یوسف و چشمه ی حیوانی که خضر از آن نوشیده و عمر باقی یافته، نام داده اند. در افسانه های قدیمی چاه بابل معروف است و آن چاهی عمیق در سرزمین تاریخی و کهن سال بابل بوده است که دو ملک به نام های هاروت و ماروت در این چاه واژگون آویخته و به عذاب الهی گرفتار بودند و اگر کسی بر سر چاه مزبور می رفت و از هاروت و ماروت طلب تعلیم جادوگری می کرد، او را ساحری می آموختند. در ادبیات فارسی هاروت فن به معنای جادوگر و ساحر آمده است. علاوه بر این، چون یکی از صفات زیبایی، جاذبه ای فوق العاده که بسان سحر آدمی را جادو می کند و به خود می کشاند، چاه زنخدان را نیز از جهت سحری که در دلربایی می کند ، به چاه بابل تشبیه کرده اند. اما چاه یوسف نیز معروف است و آن چاهی است که برادران

Written by 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *