میزند و میگوید: به جای این حرفها، شما دکترید میشه بگید مادربزرگ من کی میمیره؟ دکتر شمس میگوید: من دکترم خدا که نیستم.
با همان لحن مسخره میگوید: آخه بعضی وقت ها یه جوری حرف میزنید و رفتار میکنید که انگار از همه چیز خبر دارید.
و بلا فاصله پشیمان میشود و فکر میکند اصولا آدم بی چشم و رویی است. به شــــبهایی فکر میکند که چه طور منتظر بوده دکتر شمس بیاید و با هم توی اتاق پرسنل بنشینند و حرف بزنند و چای بخورند یا املت و ماکارونی و کوکو سبزی دستپختش را، و تــعجب کند که چه طور یک مرد میتواند در حالی که فلسفه و روانشناسی میخواند این قدر خوب آشپزی کند…»
کدهایی از علاقهی زن به دکتر شمس قبل از ارتباط با او دیده میشود: «بدون اینکه به سینا توضیحی بدهد سریع خودش را به میز پذیرش میرساند، و سریع از پرستار کاغذ و خودکار میگیرد، و سریع روی کاغذ مینویسد: آقای دکتر شمس از لطف شما ممنونم… و سریع کاغذ را به پرستار میدهد و خواهش میکند وقتی دکتر برگشت کاغذ را به او بدهد.»
در برابر امیر فردی شوخ، با انرژی و خندان است اما در برابر سینا خشک، بیحوصله و داغون.
به سینا میگوید: «دیگه بسمونه، الان سیزده ســــاله، بعد سیزده سال دیگه نمیشه توقع عشق و عاشقی…، شاید تو دلت یه آدم جدید بخواد…، شاید من هم دلم یه آدم جدید بخواد…»
امیر را ناجی خود مییابد: «یک آن میخواهم مسخره بازی در بیاورم و با پوزخند بگویم تو که گفتی پایانی در کار نیست… نه الان وقت شـــوخی نیست…» «اصلا نمیتوانم باهاش جدی باشم، عادت ندارم»
مدام گذشتهای را که داشته جلوی چشمش تصور میکند و از آن متنفر است. از فضایی که در آن بوده و از آدمهایی که با آنها زمانی زندگی میکرده و خود را مدام از آنها جدا میداند. «حالا که فکرش را میکند میبیند فقط از سر تنهایی بود که بعضی وقتها با پری و پروانه بازی میکرد، این که دورتادور حیاط از این درخت تا آن درخت چادر میبستند و خانه بازی میکردند، وگـرنه هم نقره میدانست و هم خودش که چه قدر با دخترهای خاله مهین فرق دارد.»
گذشتهاش را که در آن شهر بوده به یاد میآورد و از آن بی زار است. پدر ومادرش را در کودکی از دست میدهد و با از دست دادن نقره که در آن شهر به قول خودش غریب تنها هم زبانش بود و رامش که مایهی آرامشاش بود بوی مرگ را در اطرافش حس میکند. به اعتیاد روی میآورد. ســــر در گم است و حتی خودش هم نمیداند از دنیای اطرافش چه میخواهد. از این دنیای هســـتی، از سینا از امیر از آبان.
میخواهد از همسرش جدا شود و با امیر شمس ازدواج کند کسی که همیشه با او حرف میزند با او درد دل میکند و در مورد جهان هستیاش به او میگوید.
2- دکتر امیر شمس:
به نظر زن او فردی است که درون ذهنها نفوذ میکند و همه چیز را میداند.
دکتر شمس با دیدن زن علیرغم اینکه میداند ازدواج کرده گرم میگیرد با او حرف میزند و خود را به او نزدیک میکند و حتی او را به خانه اش دعوت میکند. او ذهن زن را میخواند و علاقهی او نسبت به خود را درون او حس میکند. زن چند بار با تندی با او صحبت میکند اما باز هم به زن محبت میکند با او چای میخورد، برایش ملحفهی تمیز میآورد، اورا به غذا خوردن دعوت میکند. زن را به کلی به خود علاقهمند میکند.
زن را ترغیب میکند تا از همسرش جدا شود.
«امیر سرش را از روی بیحوصلگی تکان میدهد و میگوید: همهش سینا. میگوید: چقدر آدمها دوست دارن یکی رو پیدا کنن و یه عمر بچسبن بهش»
اما وقتی میبیند زن برای جدایی از همسرش تعلل میکند از او سرد می شود.» «میگوید: میخوام از اینجا برم. میگویم: این که تازگی نداره. میگوید تازگیش اینه که نمیدونم کجا میخوام برم.
این یکی واقعا تازگی دارد چه طور نمیداند کجا میخواهد برود؟ امیر شمس باید بداند. باید چند روزی قبل رفتنش با ذوق و شوق از جایی که میخواهد برود حرف بزند. از آدمها و چیزها و کارهایی که در انتظارش هستند. میگوید نمیدونم چرا احساس خستگی میکنم.
نفس توی سینه ام حبس میشود… آخر چرا امشب امیر مرا این قدر میترساند؟»
3- سینا:
سینا در دانشگاه تدریس میکند. فردی است خوش مشرب و خوش زبان. افراد زیادی با او تــماس میگیرند و با او صحبت میکنند و زن از این موضوع نگران است که ممکن است آن ور خط یک خانم باشد یا از اینکه ممکن است کسی سوار ماشینش شود و او خبر ندارد. به نظر زن او کارهایی میکند که زن از آنها بیخبر است و فکر میکند شاید با کسی رابطه داشته باشد و وقتی زن نیست به او خوش میگذرد. از نظر زن، او مردی نیست که خواستههای همسرش را بداند.
به قول زن دست به کابینتها نمیزند. با سینا احساس غریبگی میکند و از او دور است:
«سوار ماشین سینا که میشوم دوباره آن حس غریبگی مثل سرمی قوی به تمام سلولهای بدنم تزریق میشود… ماشین سینا… فرمان سینا… داشبورد سینا… سیدیهای سینا… روکشهای صندلی سینا… مجلههای ریخته روی صندلی عقب سینا»
3-4-3 شخصیتهای فرعی هست یا نیست
1- نقره:
در 80 سالگی روی تخت بیمارستان است و زن با اینکه میداند بود و نبودش در دنیا تاثیری ندارد اما نگران او است، نگران نبودنش، هر چند که دو سالی یک بار او را میبیند اما میخواهد باشد؛ هرچند پشت سر مادرش که دختر خودش بود خیلی چیزها میگفت.
«نقره وقتی دربارهی مادر او حرف میزد انگار نه انگار دربارهی دختر خودش حرف میزد. میگفت مادر او خودخواه بود که حتی حال و حوصلهی بچهی خودش را هم نداشت. میگفت برای همین هر وقت میرفت پی تفریح او را میگذاشت پیش نقره.»
نقره هم خوب است هم بد:
«نقره با
ت
مام آن خوشانصافیها و بیانصافیها، با تمام آن مهربانیها و نامهربانیها، با تمام آن فداکاریها و خودخواهیها میمیرد.»
در عین حالی که بیرحم است دلسوز است:
«نقره میگفت به جهنم، بگذار آن قدر کتکش بزنند تا بمیرد. و بعد خودش روی زخمهای بابا بزرگ مرکور کوروم میریخت و…»
و مایهی بدبختی خودش را بابابزرگ میداند:
«میگفت هر چه میکشد از دست این دیوانه میکشد.» «یاد بابابزرگ میافتد یاد این که میگفت: من شهیدم شهید زنده. و نقره که میگفت: گو خورده مرتیکهی دیوونه.»
گویی نقره با بودنش امنیتی برای زن است: «او هـمیشه خودش را یک جایی آن پشتمشتها قایم میکرد، بعضی وقتها توی همان غارش و بعضی وقتها پشت نقره.»
2- رامش:
بعد از نقره مایهی آرامش و اطمینان زن است:
«رامش جان میگوید نگران است، نگران او. دروغ نمیگوید اگر میگوید نگران است، واقعا نگران است. چه قدر ته دلش همیشه از این که مادر سینا با بقیهی مادر شوهرها فرق دارد ذوق میکند.»
«رامش جان میگوید انشاءالله بهتر میشوند، نباید ناامید شد.» «رامش جان میگوید اگر کاری از دستش بر میآید حتما خبرش کند.»
«دلش میخواهد رامش جان بگوید این قدر لباسهای سنگینرنگین نپوش، لباسهای سن و سال خودت را بپوش، لباسهایی که بعدا حسرت نپوشیدنشان را نخوری…»
زن رامش را دوست دارد، از ته دل، نه به ظاهر، حتی اگر او زن را به خاطر سینا دوست داشته باشد، باز هم دوستش دارد.
3- بی تا:
دوست زن است. احساس افسردگی میکند و به نظر میرسد از زندگی مشترکش رضایت ندارد:
«بیتا میگوید: افسردهام، واقعا افسردهام. میگویم: هنوز مازیار نازتو میکشه، وقتی خسته شد و دیگه نازتو نکشید درست میشی.»
«بیتا در حالی که سعی میکند آخرین ذرههای چیپس چسبیده به ظرف آلومینیوم را بکند، میگوید آن قدر حالم بده که فکر نکنم بیام.»
بیخیال است و بیحوصله است:
«میگوید: بردیا را گذاشتم خونتون.
میگویم: قرار ما الان نبود، ساعت پنج بود.
جواب نمیدهد. نمیدانم خودش را به نشنیدن زده یا…»
4- لیلا:
به تازگی از نامزدش جدا شده به خاطر اینکه نامزدش خیلی از خودش تعریف میکرده و از خودش راضی بوده. با هر حرفی میخندد. شاد است و اهل مهمانی و رو دار. و به نظر دیگران راجع به خودش اهمیتی نمیدهد؛ نمونهاش اینکه با آهنگ مورد علاقهاش که در باشگاه میشنود بدون توجه به دیگران میرقصد.
«لیلا طبق معمول تا این آهنگ لیدی لیدی پخش میشود خودش را میرساند به آینه و جـلوش قر میدهد.»
انگار دغدغهای ندارد، از چیزی ناراحت نیست و از همه چیز زندگیاش راضی است:
«لیلا میخندد. میگوید: من نه شوهر دارم، نه بچه، افسرده هم که نیستم، بهتره از این موقعیت استفاده کنم و برم استخر.»
5- خاله مهین:
شوهرش را از دست داده به قول خاله توران: «مهین که کاملا خودش را زده به دیوانگی، میگوید حالا هر چی دستش برسد میخورد، قرص یا تریاک فرقی ندارد.»
افسرده است، آشفته است و سر هر چیزی میزند زیر گریه:
«خاله مهین هنوز هم مثل آن وقتها افسرده است، هنوز هم چیزی دارد توی سرش میسوزد، توی دلش، توی معدهاش.»
«خاله مهین هنوز هم مثل آن وقتها عین آب خوردن میزند زیر گریه.»
مقصر بدبختیهایش را شوهرش حیدر میداند و دیگر امیدی به زندگی ندارد:
«میگوید مریض است همین روزها میمیرد»
6- خاله توران:
خود را فردی زجر کشیده میداند:
«خاله توران میگوید یک عمر توی این شهر از دست این خانوادهی بیآبرو زجر کشیده است.» «خاله میگوید با این خانواده دیگر به اندازهی یک سر سوزن هم جلو شوهر غریبهاش اعتبار ندارد.»
خاله توران با حرفهایش گذشتهی زن که مثل یک لات گردن کلفت است به یادش میآورد مدام راجع به این و آن حرف میزند و همهشان را دیوانه خطاب میکند همهاش به فکر این است که آبرو ریزی نشود و به نوعی به دنبال قضاوت دیگران نسبت به خودش است. شاید این مسئله که راجع به زن نیز به نوعی دیگر بروز داده میشود از گذشتهاش سرچشمه میگیرد به این دلیل که خاله توران نیز اینگونه است:
«بعضی وقتها خاله توران و دایی جواد آن قدر بابا بزرگ را کتک میزدند، آن قدر زیر مشت ولگد لهش میکردند، که شاید چند روزی بیفتد گوشهی خانه و دیگر نتواند آبرو ریزی راه بیندازد.»
«خاله میگوید همیشه توی این فامیل باید آبرو ریزی بشود آن موقع بزرگترها با دعوا آبرو ریزی راه میانداختند، حالا بچههاشان با کارهای دیگر.»
از فامیلش دل خوشی ندارد و حتی تحمل خاله مهین خواهر خودش و دایی جواد برادر خودش را ندارد.
«خاله توران می گوید همین بهتر که هیچ وقت نگذاشتی شوهرت این فامیل را ببیند.»
و با این حرف میخواهد بگوید کاش من هم نمیگذاشتم شوهرم این فامیل را ببیند.
7- بابابزرگ:
تاجری ثروتمند که مال و اموالش را از دست داد، و به زندان افتاد، مردی دیوانه که بیپروا ســخن میگوید یا خود را به دیــوانگی زده یا واقــعا دیوانه است. بد دهن است، مدام فحشهای رکیــک میدهد. «هنوز که هنوز است از ماجرای بابابزرگ چیز زیادی نمیدانم. نمی دانم چه شد که تاجری ثروتمند آن طور تمام مال و اموالش را از دست داد و گرومبی از آن بالا به زندان افتاد. نمیدانم همان طور که ادعا میکرد بیست و هشت مرداد فلان سال واقعا به اعدام محکوم شده بود یا نه. نمیدانم که خودش میدانست دیگر چی واقعیت دارد و چی واقعیت ندارد یا فقط اینها را میگفت و میگفت و نعره میکشید و باز میگفت تا شاید در مقابل این همه بیاحترامی، به زور هم که شده احترامی برای خود دست و پا کند.»
8- دایی جواد:
از
هارت و پورت افتاده، با کــلاس شده، لفظ قلم حرف میزند، خرفت شده، دیگر کســـی ازش نمیترسد:
«دایی جواد با آن دسته گل بزرگ که میآید تو یکهو تمام ترسش میریزد. از یــک طرف خندهاش میگیرد و از طرف دیگر دلش مــیسوزد که حالا دیگر دایی جـــواد این قدر خرفت شده که برود گلفروشی و برای مادرش که دارد میمیرد دسته گلی به اندازهی تختش بخرد.»
9- زنهای دایی جواد ملیحه و صنوبر:
زنهایی که به ظاهر دنبال تایید شوهرشان هستند، مدافع شوهرشانند و انگار در این کار با هم رقابت دارند. ملیحه بچه دار نمیشود، فضول است میخواهد ته و توی همه چیز را در بیاورد و همه چیز را بداند:
«ملیحه تا چشم دایـــی جواد را دور میبیند دوباره میشود خــودش، همان ملیحهی فــضولی که میخواهد ته و توی همه چیز را در بیاورد، میخواهد بداند شوهرش چند سال دارد، چه کاره است، عکسی ازش دارد یا ندارد.»
«حالا ملیحه میخواهد بداند تهران خانه مال خودشان است یا نه»
«حالا میخواهد بداند بچهدار نمیشود یا این که بچه نمیخواهد»

10- زن

Written by 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *