پایان باز دارد. چرا که پس از بیرون آمدن از مهد کودک یک زن 35 ساله دیگریست و این سیکل داستان است.
«میگویم: دلم نمیخواهد این را بهت بگویم، اصلا از گفتنش خجالت میکشم، ولی فکر کن اگر کیوان این پیشنهاد را به کتایون میداد…
منصور تند نگاهم میکند، لب هام را روی هم فشار میدهم و وانمود میکنم چه قدر گفــتن این حرفها سخت است. انگار منصور میرود توی یک چیزی که مثلا بهش میگویند فکر… گندم از خنده ریسه میرود، میگوید: خوشم میآید بچه. …جدی باش…
میگویم: ببین منصور، ما دیگه بچه نیستیم که کارهایی بکنیم که پس فردا زندگی خرمان را بچسبد و بخواهیم مکافات پس بدهیم…
یعنی بس است یا باز هم باید سخنرانی کنم؟… گندم میگوید: نه بابا حــیف است تازه داریم حال میکنیم…
میگویم: بگذار همیشه با هم دوست باشیم، بدون شرمندگی یا سرافکندگی…
منصور سرش را میچرخاند آن طرف و چند لحظهای به جایی خیره میشود، وقتی دوباره سرش را میچرخاند این طرف، به نظر میآید توی چشمهایش یک چیزی است که مثلا بهش میگویند اشک…
میگوید با دلم چه کار کنم، با دلم؟
میگویم: کار ما دیگر کار دل نیست، کار عقل است، ماها باید عاقل باشیم.
گندم میگوید یواش یواش ما هم دارد باورمان میشود… »
در «هست یا نیست» وقتی زن بیهوش میشود دیگر داستان به پایان میرسد و این خواننده است که باید با ذهنش کلنجار برود و با کدهایی که نویسنده در داستان به جا گذاشته داستان را تحلیل کند و پایان داستان را متوجه شود.
«لباس پلیسه به سینا میگوید: چه طور کامیون را ندیدی؟
سینا صورتش را طوری در هم میکشد که انگار همزمان یک مشت سوزن فرو کردهاند توی چشمها و دماغ و دهانش. میگوید: ندیدم…
میگوید: ندیدم…
میگوید : برای این که داشتم…
تمام انرژی ام را جمع میکنم و میپرم وسط حرفش. میگویم: داشت سی دی عوض میکرد…
میگویم : سرش پایین بود…
سینا نگاهم میکند… نگاهش تلخ است… شیرین است… شور است…ترش است… گس است.
میگویم: من رفتم تو شیشه…
میگویم: کمربند نبسته بودم.
لباس سفیدها و لباس پلیسها سرشان را به علامت تاسف تکان میدهند… چشمهام را میبندم… پایان یا شروع؟… شروع یا پایان؟… ستارههایی که هستند اما دیده نمیشوند… تــصویرهایی که میآیند و میروند… صورتهایی که گریه میکنند و میخندند و لبخند میزنند و اخم میکنند… بــقیهاش… بقیهی آن آواز… توی خیال دمــاغم را میگیرم و به امیر مــیگویم بقیه ای در کــار نیست… امیــر میخندد… مطمئنم دوباره آزاد و رها میخندد… و میگوید پاشو… یالا… یالا…
انگشتهای پام را توی کفش پاشنه بلندم تکان میدهم و باز تکان میدهم.
صدایی میگوید: کمک کنید بزاریمش رو برانکار.
چشمهام را باز میکنم… سینا و دو تا از این لباس سفیدها بالای سرم هستند… دستم را طرف سینا دراز میکنم و میگویم: خودم میتونم بلند شم.
اما نمیتوانم… و یک مرتبه یادم میآید… یک چیزهایی… از بقیهی آن آواز… کلمات توی سرم زمزمه میکنند…
من بودم. چشمان تو…
چیزی نمیدانم…
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی…
دوباره میگویم: خودم میتونم… »
در پایان داستان بعد از آن تصادف افکاری در ذهن زن است و اشاره و کدی که نویسنده برای پایان داستان برای خواننده به جا میگذارد. مثل اینکه میگوید: «و به امیر میگویم بقیهای در کار نیست… امیر میخندد… » که خواننده را به فرجام داستان راهنمایی میکند اما به طور مستقیم چیزی را بیان نمیکند.
۲- پیرنگ بسته: پیرنگی است که از کیفیتی پیچیده و تودرتو (لایه لایه) و مختصات فنی نیرومند برخوردار باشد. «بــه عبــارت دیگر، نــظم ساخته‌گــی حوادث بر نظم طبیعی آن بچربد.»
اینگونه پیرنگ‌ها اغلب در داستان‌های اسرارآمیز و هیجان‌انگیز به کار گرفته می‌شود که گره‌گشایی و نتیجهگیری قطعی و محتومی دارد. «بیشتر داستان‌های ادگار آلن پو28 واجد پیرنگی بسته است.» (میرصادقی، 1392 :79)
ویژگی «پلات» این است که مجموعهای است متکی بر نظم و هدف. این هدف واقعی است و نه ارزشی. هدف، نتیجهی کل مجموعه است. به عبارت دیگر در صورت برقراری هماهنگی اجزا، هدف هم حاصل میشود. در این میان اگر عنصری در ایجاد هدف نقشی نداشت، عنصر داستانی محسوب نمیشود و چنانچه در ایجاد هدف نقشی ایفا کرد، باید عدم کارکردش مانع رسیدن مجموعه به هدف شود. (بی نیاز، 1393: 20)

3-4 شخصیت و شخصیتپردازی
اشخاص ساخته شدهای (مخلوقی) که در داستان و نمایشنامه و… ظاهر میشوند «شخصیت» مینامند. (معینی، 1389 : 4)
«شخصیت» در اثر روایتی یا نمایشی، فردی است که کیفیت روانی و اخلاقی او در عمل او و آنــچه میگوید و میکند، وجود داشته باشد. خلق چنین «شخصیتهایی» را که – برای خواننده در حوزهی داستان تقریبا مثل افراد واقعی جلوه میکند – «شخصیتپردازی» میخوانند. (میرصادقی، 1392 : 84)
به زعـم بـسیاری از منتقدین، «شخصیت»های داستانی در پیرنگ‌ رمان، حضوری فعال دارند و به ‌عنوان مهم‌ترین عنصر پیش ‌برندهی‌ حوادث به جلو شناخته می‌شوند. بر این اساس، بسیاری، اشخاص‌ داستانی را دارای الگو و قالب‌ مشابه پیرنگ می‌دانند. این تشابه‌ باعث می‌گردد تا نویسنده هنگام پروراندن یک «شخصیت»، خود را ملزم به رعـایت قواعد و اصول مدوّن و از پیش تعیین شده‌ای بداند. (پارسی نژاد شیرازی،1383 : 8)
از میان عناصر تشکیل دهندهی یک داستان، عنصر «شخصیت» را میتوان یکی از اصلیترین عناصر دانست که هم، پایهی طرح در داستان، هم اساس متن را پی ریزی م
ی
کند. دربارهی جایگاه «شخصیت» و چگونگی این عنصر داستانی، دیدگاههای پر شماری در کتابها و مقالههای علمی بیان شده است. بیشتر پژوهندگان، «شخصیت» داستانی را با توجه به کیفیت ظاهری، اخلاقی، ادبی و… تعریف میکنند. در تعریفی متفاوت از مفهوم شخصیت باید گفت که بهترین توضیح، توجه داشتن به تمامی جنبههای ادبی، اخلاقی، اجتماعی، تاریخی، جامعهشناختی و… در کاربرد این واژه است و با تکیه بر این نکته، ارائهی بیانی جامع که همهی این جنبهها را در بر بگیرد، کاری دشوار است؛ بنابراین میتوان، گفت که «شخصیت» در داستان فردی با تمام خصوصیات و ویژگیهای درونی، برونی، اخلاقی، اجتماعی و… است. ناصر ایرانی در اهمیت «شخصیت» و «شخصیتپردازی» در داستان از آن به جان رمان تعبیر میکند و برای این عنصر داستانی، ارزش ویژهای قائل است. (ایرانی و سنجانی، 1392: 4)
به طور معمول «شخصیت» به مجموعهی رفتارهایی اطلاق میشود که به یک نفر فردیت و در نتیجه هویت میبخشد. این هویت ممکن است خوشایند جامعه باشد یا نباشد. «شخصیت» به مثابه هویت شخص است و در داستاننویسی به خودی خود دارای بار مثبت یا منفی نیست. (خسروی، 1392: 103)
در هر رمان «شخصیت»های مختلف وجود دارد که هر یک از آنها از لحاظی با یکدیگر متفاوتند. این «شخصیت»ها به دستههای مختلف طبقه بندی میشوند که در اینجا به گونههایی از آن ها اشــــاره میکنیم.
3-4-1 شخصیتهای اصلی و فرعی
«شخصیتی» را که مهمترین نقش داستان بر عهدهی او است «شخصیت اصلی» مینامیم که تمام داستان حول محور او میچرخد و اوست که با افکار و نظراتش به داستان بعد میدهد. «شخــصیت اصلی» میتواند قهرمان داستان هم باشد و اوست که داستان را پیش میبرد.
«شخصیتی» که در راستای «شخصیت» اصلی عمل میکند و نقش اساسی را در داستان بر عهده ندارد و با نبودش ضربهای به اصل داستان وارد نمیشود «شخصیت فرعی» میگویند.
در رمان «هست یا نیست» شخصیت اصلی زنی است بینام که در قسمت اول رمان چند سالی از ازدواجش میگذرد. او در سن 27 سالگی است، تو دار است ، در ذهنش راجع به دیگران با خودش حرف میزند ، آنها را قضاوت میکند به آنها میخندد برای آنها دل میسوزاند و گاهی به آنها فحش میدهد. در مراحلی از زندگیاش عزیزانش را بر اثر مرگ از دست میدهد و به دنبال جایی امن و نقطهی اتکایی برای ادامهی زندگیاش میگردد.
در «احتمالا گم شدهام» نیز شـــخصیت اصلی زنی است که در ذهنش دیــگران را تحلیل و بررسی میکند در موردشان با خودش حرف میزند و آنها را به خواننده میشناساند. او بینام است و به دنبال هویت از دست رفتهاش میگردد.
3-4-2 شخصیتهای اصلی در هست یا نیست
1- راوی داستان که بینام است:
راوی گیج است، سر درگم است، نمیداند چه میخواهد همسرش را دوست دارد یا نه؟ زندگیاش را میخواهد یا نه؟ امیر را میخواهد یا همسرش را؟ و مدام پریشان است. او زنی است که سه مرحله از زندگیاش را بازگو میکند. به خاطر بیماری مادر بزرگش نقره به شهری دور از تهران آمده مدام نگران همسرش سینا است نگرانی از جنس شک و تردید نسبت به او. هنگامی که به فرودگاه آمده و هنوز زمان زیادی از دور شدنش از سینا نمیگذرد افکارش مدام نسبت به او مشکوک است.
«توی این مدتی که نیست سینا چهکار میکند و کجا میرود.»
«اگر به خودش بد بگذرد و به سینا خوش بگذرد…» «فکر میکند دلخور نیست، اصلا هم دلخور نیست که الان توی خانهی بابک دارد به سینا خوش میگذرد…» «نمیخواهد به سینا فکر کند به این که دیشب کجا بوده و امشب کجا میرود، به این که چرا امروز حتا یک زنگ هم بهش نزده.» «به سینا فکر میکند، به این که چه قدر او زجر کشیده، سینا خوش گذرانده.»
مدام به این فکر میکند که همه او را زیر نظر دارند و در موردش قضاوت میکنند و به فکر نظر دیگران دربارهی خودش است.
« انگار همهی آنهایی که الان توی فرودگاه مهر آباد هستند دارند نگاهش میکنند و انگار زیر لب میگویند چه خانم با شخصیتی»
«احساس میکند گلدانهای بزرگ دم در و آن سنگهای مرمر کف زمین و آن مبلهای چرمی براق توی سالن و آن خانم شیک پوش پشت میز اطلاعات همه و همه دارند بهش زبان درازی میکنند.»
«دلش نمیخواهد رانندهی تاکسی فکر کند این خانم چهاش میشود.»
در آستانهی 40 سالگی است مدام در ذهنش با خود کلنجار میرود و نگران است با اینکه میلی به رفتن به آن شهر ندارد اما خود را موظف میداند که برود. نگران نقره اســت. مادربزرگی که در آستانهی مرگ است و او ترسی از جنس از دست دادن کسی را دارد که در کنارش جای امنی داشته است. و عذاب وجدانی به خاطر تنها گذاشتناش در او شعله میکشد «الان ده سال است که نقره را تنها گذاشته… ده سال!… یکی باید جلو ذهنش را بگیرد. این فکرها همه اش دروغ است. مگر خود نقره نگفته بود که برود و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکند، مگر نگفته بود هر وقت بتواند خودش به او سر میزند و همین کار را هم کرده بود، هر دو سالی یک بار آمده بود تهران و چند روزی توی آن آپارتمان تنگشان زندانی شده بود تا او احساس کند که همدیگر را میبینند، تا او احساس کند آن قدرها هم آدم بیخودی نیست.»
آدمهایی را که قبلا در آن شهر با آنها زندگی میکرده دیگر درک نمیکند و نمیفهمدشان. و حتی دوست ندارد با آنها روبه رو شود.
«احساس غریبی میکند حتی وقتی کنار تختش خم میشود و آن دســـتهای چروکیده را توی دستهاش میگیرد و تند تند میبوسدشان.»
«صدایی از دم در میگوید سلام دختر عمه، مثل بلوکی سیمانی کوبیده میشود توی ذهنش.»
اما مایهی آرامشاش رامش است.
«چه قدر ته دلش همیشه از
ایـــــن که مادر سینا با بقیهی مادرشوهرها فرق دارد ذوق میکند. دلش میخواهد همین الان بدود توی اتاق و برای خاله زبان در بیاورد و بگوید باید رامش جان را ببینی… زبان در بیاورد!»
«چه قدر الان دلش خانهی رامش را میخواهد، با رامش جان تخته بازی کند و برای هم کری بخوانند. دلش میخواهد وقتی اتفاقی از رامش جان میبرد رامش جان بگوید همین است دیگر، شیر که پیر میشود روباه سوارش میشود. دلش میخواهد آخر شب با رامش جان سر هر چیز الکی بخندد و لج بقیه را در بیاورد که آخر شما دو نفر چرا این قدر میخندید. دلش میخواهد رامش جان بگوید این قدر لباسهای سنگینرنگین نپوش، لباسهای سن و سال خودت را بپوش، لباسهایی که بعدا حسرت نپوشیدنشان را نخوری…»
هم از دکتر شمس خوشش میآید و هم او را از خود میراند شاید دلیلش این است که تا میخواهد به او فکر کند سینا جلوی چشمش میآید.
«با نفرت نگاهش مکند حالا که میتواند از درون او با خبر باشد بگذار این نفرت را توی نگاهش ببیند… پوزخندی

Written by 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *